تبليغاتX
صدای معلم

صدای معلم

خبری-صنفی-انتقادی و تحلیلی

عزل و نصب های جناحی

يك عضو فراكسيون اقليت مجلس، در نطق پيش از دستور خود دايره ی مديران دولت را تنها محدود به دوستان احمدي‌‏نژاد عنوان كرد و به نقد دولت پرداخت .به گزارش "ايلنا"، رسول صديقي، ضمن اشاره به چندين دوره نمايندگي و تجربه ی زندان هاي ساواك و آمريكا، گفت: بايد اين را در نظر داشته باشيم كه معتقدين به نظام يك سليقه نيستند و وجود منتقدان با عقايد مختلف را نبايد خاموش كرد.
وي در نطق پيش از دستور خود، افزود: افراط و تفريط در مواجه با انتقادات، منطقي نيست و به گفته ی هنري كسينجر بعد از فروپاشي شوروي اشاره كرد كه سران شوروي تمام اعتراضات ما را تحت عنوان ترفندهاي امپرياليسم ناديده مي گرفتند در حالي كه ما تمام انتقادات آن ها را موشكافانه بررسي كرديم و سعي كرديم رويه ی خود را اصلاح كنيم.
صديقي با اشاره به سياست خارجي فعلي كشور گفت: جديداً تمام منتقدين خارجي خود را بدون توجه به عملكرد گذشته آن ها مي‌‏كوبيم.
وي با اشاره به خرافه گرايي و آسماني جلوه دادن امور زميني در ماه هاي اخير و صحبت هاي اخير آقاي خاتمي رييس جمهوري سابق در خصوص احساس خطر نسبت به انقلاب و رهبري؛ خواستار مقابله با اين جريانات شد.
صديقي ضمن كوتاه بودن عمر دولت نهم براي مورد نقد قرار گرفتن، گفت: من نقد دولت و وزرا را مشفقانه پي مي‌‏گيرم و خطاب به احمدی نژاد گفت: متاسفانه به رغم شعار فراجناحي بودن شما، اكثر عزل و نصب ها در دولت شما جناحي و همراه با وارد كردن انگ هاي جناحي براي مديران معزول است.
صديقي مديران با تجربه را مانند چاه هاي نفت ! با ارزش خواند و گفت: آقاي احمدي‌‏نژاد! توجه داشته باشيد كه به غير از دوستان شما درجايگاه هاي مختلف و دانشگاه علم و صنعت در ايران مديران خوب ديگري هم وجود دارد.
وي با اشاره به اهداف ارايه شده ی احمدی نژاد، گفت: راه حل ها هم بايد مثل هدف ها عميق باشد و ارايه ی لوايح ناپخته كه حتي آگاهان اصولگرای مجلس هم با خيلي از آن ها مخالفند. منبع:امروز

صداي معلم: البته خودمانیم بعضی از مدیران دوران خاتمی گر چه با تجربه؛ اما به نفت که نمی رسیدیم بماند آبی هم در اعماقشان نبود البته بود ولی بیش تر به ... می ماند تا آب.                   نظر شما؟

 

بيست و نهم بهمن 1384ساعت 1:11 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:11  توسط صدای معلم  | 

سراب قدرت هسته ای

در اين يادداشت تلاش کرده ام به تحليل نقش توانمندی هسته ای در مناسبات قدرت در سطح جهان به ويژه در دنيای توسعه نيافته، و عدم دستيابی به يك فناوری زودرس برای كسب قدرت، بپردازم. توافق فراگيری كه در سطح جهان چه در ميان نخبگان و انديشمندان و چه در ميان سياستمداران برای جلوگيری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای و برچيدن سلاح‌های موجود شكل گرفته است مورد بحث قرار گرفته است. وجود باندهای مافيايی مشوق قدرت هسته‌ای و توهم عضويت در باشگاه هسته‌ای و امكان دستيابی به قدرت تأثيرگذار هسته‌ای بدون توليد سلاح نيز بررسی می شوند. كشورهای دنيا به دو دسته تقسيم مي‌شوند: دارندگان سلاح‌ های هسته ای و فاقدان آن. زمانی در گذشته ی دور دستيابی به سلاح هسته ای مترادف با دست يافتن به قدرت سياسی تعيين كننده در مناسبات جهانی به شمار مي‌رفت. به بيان ديگر، كشوری كه زودتر توانسته بود زرادخانه ی هسته ای خود را شكل دهد قادر بود با تهديد ديگران در سطح سياسی امتيازگيری كند. پس از آن نيز در طی چند دهه در دوران جنگ سرد تلاش برای دستيابی به سلاح‌ های هسته ای نوعی حالت تقابل و بازدارندگی به خود گرفت. یعنی كشورهای پيشرفته ی صنعتی فاقد سلاح هسته ای تلاش كردند با قدم برداشتن در راه تسليح هسته ای و يا عضويت در پيمان‌ های نظامی در كنار قدرت‌ های هسته اي، خود را از تهديد آن ها كه زودتر به سلاح هسته ای دست يافته بودند، مصون سازند.
آن چه ذكر شد مبنای نوعی توازن قوا و تعادل قدرت طی نيمه ی دوم قرن بيستم بود، اما اين مبنا هرگز نتوانست در سطحی گسترده و جهانی با عنوان معيار قدرت سياسی ارزيابی شود. متأسفانه كندذهنی و درك غير واقعی بسياری از رهبران كشورهای توسعه نيافته از سويی و شهوت قدرت آنان برای دستيابی هر چه سريع‌تر به قدرت نظامی تعيين كننده باعث شد باورهای غلطی به تدريج در ذهنيت برخی استراتژيست‌ های اين كشورها در مورد دستيابی به قدرت هسته ‌ای شكل بگيرد.
اگر هم قبول كنيم كه در مقاطعی از تاريخ بشر متأسفانه سلاح‌ های ضد بشری هسته ای منشأ قدرت سياسی در سطح بين‌المللی بوده؛ اين امر تحت شرايط و موقعيت خاصی تحقق پذيرفته كه شايد چندان قابل تكرار نباشد. در واقع برخورداری از فناوری توليد سلاح هسته اي، بدون پيشرفت و توسعه در ساير زمينه‌ های علمي، صنعتي، اقتصادی و مديريت اجتماعی هرگز نمي‌تواند منشأ قدرت و نفوذ باشد. آن چه در مقطع خاصی از تاريخ و در موقعيت ويژه ای از جغرافيای سياسي، اقتصادی و صنعتی برای برخی كشورها باعث ايجاد دست برتر در مناسبات جهانی شد، لزوماً نمي‌تواند در ساير كشورها با شرايط تاريخی و جغرافيايی متفاوت و در بستر توسعه نيافتگی عمومی صنعتی و فني، موجد قدرت تعيين كننده باشد. اين نكته بس ظريف و تاريخی در واقع مضمون و محتوای داستان‌ هايی را در ادبيات كلاسيك ما تداعی مي‌كند كه ديدن بخشی از واقعيت و توجه نكردن به همه ی نكات مي‌تواند باعث تقليد كوركورانه ای شود كه خانمان بر باد ده است. در دنيا فناوری های بديع و متعددی وجود دارد كه دستيابی به آن ها مي‌تواند باعث اعتلای يك كشور در عرصه ي اقتصادي- فنی شود و موجب ارتقاء قدرت سياسی آن كشور گردد. به عنوان مثال كمتر كسی ترديد دارد كه بهره‌مندی از فناوری پيشرفته ي مخابرات نه تنها امكان ايجاد يك خدمت اساسی را برای رفاه مردم به ارمغان مي‌آورد بلكه به معنای واقعی كلمه اين فناوری يك قدرت است. بدون شك برخورداری از تجهيزات ماهواره ای و در دست گرفتن رگ‌های حيات ارتباطات جهانی توسط ايالات متحده آمريكا قدرتی را به اين كشور داده كه به مراتب تعيين كننده‌تر و تأثير‌گذارتر از داشتن سلاح‌ های هسته ای است. مثال ديگری كه مي‌توان زد وضعيت صنعت نفت در كشور خودمان است. روشن است كه اگر در اين صنعت به موقع در عرصه‌ های تعيين كننده مرتبط با اكتشاف، استخراج، پالايش، حمل و نقل و ايجاد پايانه‌ های بارگيری سرمايه‌گذاری شود، اين امر نه فقط يك قدرت اقتصادی به ما مي‌دهد بلكه اگر درست و حساب شده با آن رفتار شود حتی مي‌تواند به طور ظريف و نامريی منشأ قدرت سياسی نيز باشد. (به شرط آن كه با خوردن هر دری بر تخته زبان تهديد به بستن شيرهای نفت نگشاييم و ادبيات سياست رسمی خود را با ادبيات تلخ و خشن برخی روزنامه‌ های مروج خشونت تنظيم نكنيم، و كارايی همان قدرتی را هم كه داريم با استفاده ی ناصحيح، بي‌منطق و بي‌موقع به صفر نرسانيم.) حتی برخی كشورهای كوچك با جمعيت‌ های محدود به واسطه ی رشد و ارتقاء سطح علمي، اقتصادی و اجتماعی خود توانسته اند به فناوری های متنوعی دست يابند كه علاوه بر رفاه عمومی برای آن ها، وجاهت سياسی در سطح جهان ايجاد كرده است و در مقاطع حساس مي‌تواند به عنوان اهرمی در جهت حفظ امنيت ملی آن ها به كار رود. در اين ميان آن ها كه نتوانند خود را به قافله ی توسعه برسانند و اهرم‌ های متفاوت قدرت سياسی در عرصه ي فناوري، فرهنگ و اقتصاد نوين جهانی را دور از دسترس خود بيابند چاره ای نخواهند داشت كه همچون حكومت طالبان در افغانستان از زبان نامتعارف تهديد به تروريسم و خشونت بهره گيرند. در واقع در دنيای امروز فرهنگ سياسی خشن طالباني‌ بيش از آن كه قدرت آفرين باشد حاكی از آن است كه گوينده خود را از كمترين اهرم‌ های قدرت و چانه‌زنی سياسی محروم مي‌بيند. در اين ميان فناوری هسته ای سرنوشت تيره و تاری يافته است. مسأله از اين جا آغاز مي‌شود كه برخی استراتژيست‌ ها در دنيای توسعه نيافته به دنبال راهی ميانبر هستند تا ضعف سياسی ناشی از قرن‌ ها عقب‌ماندگی را در مدتی بسيار كوتاه جبران كنند و يك شبه با وجود هزاران مشكل و كاستی، قدرتی به دست آورند كه آن ها را شانه به شانه ی رهبران كشورهای قدرتمند و توسعه يافته قرار دهد. كسب قدرت از راه توسعه مسيری بسيار طولانی و دشوار است كه هم حوصله و زمان مي‌خواهد و هم نيازمند مديريتی هوشمندانه، لايق و دموكراتيك در سطح جامعه است، تا با مشاركت نخبگان فكری جامعه و استفاده از تمام توانمندی های انسانی بتواند برای يك كشور سهم قابل قبولی در مبادلات اقتصادي، فرهنگی و سياسی جهانی فراهم كند. اين مسيری است كه اصولاً در حوصله و علاقه ي برخی زمامداران جهان سومی نيست. متأسفانه سوءاستفاده ای كه زمانی كشورهای پيشرفته ی دنيا از فناوری هسته ای كردند و به كارگيری سلاح‌ های مرگبار هسته ای برای حل و فصل مناقشات سياسي، اين درس بسيار نامبارك و نانوشته را در جهان به همراه داشت كه «فناوری هسته ای مسيری ميان‌بر به سمت كسب قدرت در عرصه جهانی است!» گويی الهام ناشناخته ای باعث شد كه در بسياری يا لااقل برخی از كشورهای توسعه نيافته موضوع فناوری هسته ای به طرز عجيبی مورد علاقه ی رهبران سياسی اين كشورها واقع شود؛ آن هم نه همه ی زمينه‌ های مختلف اين فناوري، بلكه عمدتاً بخش‌ هايی از آن كه بالفعل يا بالقوه بتواند نوعی «توان استراتژيك» برای يك رژيم به ارمغان آورد. جالب اين جاست كه در بين صدها فناوری كه هر كدام به نوبه ی خود قدرت‌آفرين نيز هستند استراتژيست‌ های عجولی كه به دنبال كسب قدرت سريع هستند تنها فناوری هسته ای را مي‌شناسند. در عرصه ی فناوری هسته ای كه دارای كاربرد های متنوع و مختلفی در عرصه‌ های صنعت، كشاورزی و پزشكی است نيز عمده علاقه ي آن ها معطوف به بخش انرژی و آن هم حلقه‌ های خاصی از اين فناوری است! ظاهراً از ميان عناصر شيميايی مختلفی كه دست طبيعت با ظرافت خاصی در اين كره ی خاكی پديد آورده، عنصر كمياب و حساس اورانيوم محبوبيت خاصی در ميان رهبران سياسی دارد! متخصصان فيزيك هسته ای سياهه ای از راديو ايزوتوپ‌ های مختلف مي‌شناسند كه در زمينه‌ های مختلف كابرد های صلح‌آميز فناوری هسته ای مورد استفاده قرار مي‌گيرند؛ اما بعيد است هيچ يك از آن ها مورد علاقه ی سياستمدار يا استراتژيستی قرار گرفته باشد و شايد نامی هم از آن ها به خاطر نداشته باشند .واكنش جامعه ی بشری در برابر تسليحات هسته ای و چندين دهه زيستن در فضای تهديد هسته ای قدرت ‌های دارای اين سلاح مرگبار، در دوران جنگ سرد فضايی را ايجاد كرد كه برداشت ‌های كلاسيك و قديمی از توان هسته ای كشورها را به كلی متحول ساخت .سلاح ‌های هسته ای از شدت خطر و مرگ‌آفرينی اصولاً كارآمدی خود را از دست دادند. به مرور در سطح سياست جهانی فضايی ايجاد شد كه داشتن سلاح هسته ای برای دارنده ی آن نه تنها احترام و ابهت ايجاد نمي‌كرد بلكه نگرانی ساير كشورها و به ويژه مردم و روشنفكران جوامع را نسبت به آن ها دامن مي‌زد.  صحنه ی ادبيات و هنر قرن بيستم سرشار از آثاری است كه به بشريت در مورد وجود سلاح ‌های كشتار جمعی، كه برای چندين بار نابودی حيات در سطح زمين كافی است، هشدار مي‌دادند. شايد خوانندگان؛ فيلم ‌های متعددی را به خاطر آورند كه در آن ها خطر وجود سلاح ‌های هسته ای در دست قدرتمندان ديوانه ای كه با يك فرمان مي‌توانند از دو سوی كره ی زمين ماشين مرگ را روشن كنند به تصوير كشيده شده اند. فضای سنگين تهديد هسته ای در طی قريب به پنجاه سال انديشمندان دنيا را به خود مشغول داشت و به تدريج به نگرانی فرساينده ای تبديل شد .يك اصل مسلم در اين فرآيند به اثبات رسيد و آن اين بود كه موازنه ی مثبت هسته اي، يعنی ساخت سلاح برای خنثی كردن تهديد سلاح طرف مقابل، به مرور كارآمدی خود را از دست داد و دنيا را با انباشتگی كم ‌نظيری از تسليحات مرگبار مواجه ساخت. در چنين شرايطی مثل روز روشن بود كه كشيدن ماشه ی سلاح ‌های هسته اي، توسط هر كس كه صورت گيرد، قبل از آن كه به او يك برتری جنگی عطا كند در فاصله ی چند دقيقه ميليون ‌ها شهروند همان كشور را توسط طرف مقابل به خاكستر تبديل مي‌كند. به بيان ديگر استفاده از سلاح هسته ای حتی در عالم تصور، يعنی نابودی كشور خود و به خاك و خون كشيدن شهروندان بي گناه در هر دو سوی منازعه. اين يعنی از كار افتادن افسانه ی كارآمدی و قدرت استراتژيك تسليحات هسته اي. يعنی آن كه سلاح هسته ای سلاحی است برای نزدن و سلاحی است كه احتمالاً هرگز از اين پس در جهان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.

پايان جنگ سرد و دوران تخاصم فرساينده ی دو ابر قدرت، در كنار نتايج گوناگونی كه در عرصه ی آرايش قدرت در جهان داشت در زمينه ی فناوری هسته ای و به خصوص بخش نظامی آن نيز نتايج بسيار مهمی در بر داشت. اين رويداد باعث شد آخرين سنگرهای دفاع تئوريك از موازنه ی مثبت هسته ای نيز فرو ريزد و رشته ‌های در هم تنيده ی تهديد بشريت راهی برای باز شدن پيدا كنند. ديگر دفاع از مسابقه هسته ای از هيچ فلسفه ای برخوردار نبود و بهانه ی بازدارندگی نمي‌توانست توجيهی برای تلاش در دستيابی به تسليحات هسته ای شود. البته اين فضا بيشتر در سطح كشورهای توسعه يافته و جوامع برخوردار از فناوری هسته ای معني‌دار بود. درست در همين دوران است كه ايده خلع سلاح هسته ای جان تازه ای مي‌گيرد ونهادهای بين‌المللی از كارآمدی موثرتری در زمينه كنترل گسترش سلاح ‌های هسته ای برخوردار مي‌شوند، پيمان قديمی NPT با پادمان هسته ای و پروتكل الحاقی تكميل مي‌شود و آژانس انرژی اتمی در جايگاه ويژه برای اعمال نظارت جهانی قرار مي‌گيرد. در سوی ديگر جهان همان‌طور كه گفته شد كشورهای جهان سوم پس از كسب استقلال و فائق آمدن بر برخی از مشكلات اوليه، يك به يك به عطش تسليح هسته ای مبتلا شدند و تلاش كردند با دستيابی به سلاح هسته ای يا لااقل فناوری توليد آن، در عرصه ی سياست جهانی برای خود توان عرض اندام كسب كنند. وجود حساسيت ‌ها و رقابت‌ های منطقه ای نظير تخاصم سياسی ديرينه ی هند و پاكستان نيز بر آتش اين عطش مي‌افزود. البته اين فرآيند بر فرض امكان وقوع، چندان تهديدی برای قدرت ‌های جهانی هسته ای به شمار نمي‌رفت. به بيان ديگر تسليح هسته ای برخی كشورهای جهان سوم هر چند برای قدرت ‌های جهانی امری نامطلوب است اما بر فرض وقوع، از چنان ابعادی برخوردار نيست كه بتواند جايگزينی برای مسابقه ی هسته ای پيشين دو ابر قدرت شود. در واقع روند خلع سلاحی كه پس از پايان جنگ سرد آغاز شده بود مي‌توانست با اطمينان ادامه يابد بدون آن كه تحت تأثير فرآيند تسليح احتمالی برخی از قدرت ‌های جهان سوم واقع شود. با اين وجود، گسترش سلاح‌ های هسته ای در جهان حتی اگر در سطح محدود و منطقه ای مورد استفاده واقع شود به نوعی يك تهديد بشری است که وجدان عمومی جهانيان حاضر به پذيرش آن نيست. عقل انسانی ايجاب مي‌كند پس از آن كه بشريت از چندين دهه تهديد نفس‌گير هسته ای دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد نفسی تازه كرد خود را در چنبره ی تهديدهای كوچك‌تر اما پراكنده و فراگير قدرت ‌های منطقه ای نيابد. از سوی ديگر قدرت ‌های فراگير جهانی نيز حاضر به پذيرش رقبای جديد هسته ای نيستند و تمايل ندارند تهديدهای كوچك و بزرگ موضعی نظم و ثبات جهانی را به خطر بيندازند. آن ها فرصتی تاريخی يافته اند تا بخش عظيمی از منابعی كه در گذشته صرف سلاح ‌های فوق استراتژيك (كه هرگز امكان استفاده از آن ها وجود نداشت) مي‌شد را در راستای ساير مؤلفه ‌های كسب قدرت اقتصادی و حتی نظامی به كار اندازند.
بدين‌سان اجماعی بسيار فراگير در سطح جهان برای جلوگيری از ظهور جلوه‌ های خطرناك فناوری ‌های هسته ای شكل گرفت. بخش ‌هايی از اين اجماع را در پيمان ‌های بسيار قدرتمند جهانی نظير پروتكل الحاقی مي‌توان به وضوح لمس كرد. در اين قبيل پيمان ‌ها مرز حاكميت ملی رژيم ‌ها به كلی ناديده گرفته مي‌شود و جامعه ی جهانی اين قدرت را مي‌يابد كه برای جلوگيری از انعقاد نطفه ‌های جديد خطرآفرين تا اندروني‌ترين مكان ‌های امن درون كشورها را مورد وارسی قرار دهد. بخش‌ هايی از اين اجماع جهانی نيز به شكل نهفته و در ضمير ناخودآگاه افكار عمومی جهان شكل گرفته و نهادينه شده است كه ردپای آن را مي‌توان در بسياری از مضامين رسانه‌ های جهانی و موضع‌گيری ‌های كشورها دريافت .در اجماعی كه ذكر شد در سويی مردم كشورهای مختلف جهان قرار دارند و روشنفكران و انديشمندانی كه از زيستن در فضای تهديد هسته ای سياستمداران قدرت‌ورز دنيا خسته شده اند. در سوی ديگر نيز قدرت‌های هسته ای قرار دارند كه در ميان خود به نوعی توافقی اصولی برای كاهش تدريجی از حجم تسليحات هسته ای دست يافته اند و به هيچ وجه پذيرای مهمان جديدی بر سر اين سفره نيستند. به اين ترتيب هر دو تيغه ی يک گازانبر سياسی- تبليغاتی برای اعمال سياستی سختگيرانه بر ضد گسترش سلاحهای هسته ای فراهم است. هم اصحاب انديشه و تأثيرگذاران بر افکار عمومی فضای کلی اين اقدام را فراهم کرده اند و هم قدرتهای جهانی ابزار، توانايی و امکانات لازم برای برخورد جدی و اعمال منويات اين اجماع جهانی را دارا هستند.
اين يك اشتباه بزرگ تاريخی است كه برخی از استراتژيست ‌های جهان سومی مرتكب مي‌شوند كه تصور مي‌كنند با دست گذاشتن روی نظام تبعيض‌آميز هسته ای موجود در جهان مي‌توانند توجيهی برای گام برداشتن در راستای كسب توان هسته ای در سطح افكار عمومی جهان كسب كنند. آن ها بر اين تصور كودكانه اند كه طرف مقابل آن ها صرفاً دارندگان سلاح ‌های هسته اي ‌هستند كه مورد نفرت افكار عمومی بين‌المللی هستند و اقداماتشان از سر انحصارطلبی و يكه ‌تازی تلقی مي‌شود.
واقعيت ‌ها به كلی با اين تصور ابتدايی مغايرند. امروزه بايد پذيرفت ژاپنی ‌ها كه طعم تلخ ضربه  هسته ای را چشيده اند با تمام قوا در برابر پيدايش قدرت‌ های جديد هسته ای مي‌ايستند و افكار عمومی آن ها هيچ نوع مماشاتی را از مسؤولان سياسي‌شان تحمل نمي‌كند. به همين ترتيب اروپايی ‌ها كه بيش از پنج دهه خود را در معرض تهديد كلاهك‌ های هسته ای دو ابر قدرت مي‌ديدند ديگر حاضر نيستند سايه ی تهديدهای جديد را تحمل كنند و همين طور استراليايی ‌ها، كانادايی ‌ها، آرژانتينی ‌ها و بسياری از كشورهای ديگر. دلزدگی و اشمئزار افكار عمومی صلح‌طلبان جهان از اقدامات ويرانگر قدرت ‌های هسته ای در گذشته هرگز توجيهی برای استقبال از قدرت ‌های جديد هسته ای با هر شكل و ظاهر ديگر نيست. عقل جمعی مخالفان سلاح ‌های كشتار جمعی در سطح جهان اقتضا مي‌كند كه در قدم نخست با يك همكاری جهانی از گسترش و فراگير شدن توان تهديد كننده هسته ای در سطح جهانی جلوگيری كنند و در قدم بعدی و چه بسا همزمان از سطح تسليحات موجود در كشورهای دارنده آن ها بكاهند. در فضای نوين جهانی ديگر به صرف داشتن سلاح هسته ای در جلوی پای هيچ سياستمداری بلند نمي‌شوند و كلاه خود را به احترام او از سر بر نمي‌دارند. تسليح هسته ای نه تنها احترامی بر نمي‌انگيزد كه مايه ی ننگ و رسوايی نيز هست. در دنيای امروز حركت به سمت قدرت هسته ای به جای ايجاد حس ابهت و اقتدار، سياستمداران خاطی و حتی متهم را در برابر پرسش ‌های انقطاع ناپذير خبرنگاران و اهل انديشه قرار مي‌دهد. بدين‌سان آن مي‌شود كه مولانا فرمود: «لاجرم سركه انگبين صفرا فزود»، ترديدی نيست كه در اين فضا توان هسته ای به جای افزايش قدرت يك نظام و امكان ايجاد چانه‌زنی برای او برعكس عمل مي‌كند.
استراتژيست ‌های كلاسيك در رژيم ‌های توسعه نيافته بسيار دير از خواب بيدار شده اند. آن ها كه به سياستمداران توصيه مي‌كنند تا به سمت كسب قدرت تعيين كننده هسته ای در مناسبات جهانی حركت كنند تنها و تنها آن ها را به سمت تضعيف، اضمحلال، انزوای سياسی و حتی نابودی قطعی سوق مي‌دهند. در شرايط موجود جهانی توان هسته ای در سطح محدود و عقب مانده ی يك كشور در حال توسعه بيش از آن كه مؤلفه ای از قدرت باشد، برای آن كشور امكان تهديد و نابودی را فراهم مي‌سازد. تجربه ی ساليان اخير نشان مي‌دهد برای قدرت ‌های جهانی كه در صدد بسط سلطه ی بلامنازع خود بر جهان هستند هيچ ابزاری كارآمدتر از طرح اتهام تسليح هسته ای در مورد نظام ‌های مستقل پيدا نمي‌شود. نكته ی اساسی درك اين موضوع است كه هر نوع توانايی در شرايط و موقعيت خاص خودش يك توانايی است و چه بسا اگر در موقعيت نامناسب و در فضای نامطلوب به كار گرفته شود ديگر توانايی نيست بلكه ابزار تضعيف و شكست است.
با ذكر دو مطلب اين بحث را به پايان مي‌برم. نخست آن كه فناوری هسته ای نيز نظير هر پديده ی  نوينی در كشورهای جهان سوم با منافع مادی گروه ‌های محدودی گره مي‌خورد كه باعث مي‌شوند كار تصميم‌گيری صحيح در اين كشورها با مشكلاتی روبه‌رو شود. به بيان ديگر باندها و گروه‌هايی پيدا مي‌شوند كه سعی مي‌كنند از علاقه وافر سياستمداران به كسب قدرت فوری و تعيين‌كننده نهايت بهره‌برداری را ببرند و بودجه ‌های سرشار و عاری از حساب و كتاب را به جيب خود سرازير كنند. اين عوامل در سطح جهانی نيز با دلالان سودجو و عناصر مشكوك و ناسالم مرتبط مي‌شوند و كشورها را در مسير تحولات ناخواسته و نسنجيده قرار مي‌دهند. اين جماعت با نزديكی به سياستمداران اعتماد آن ها را جلب مي‌كنند و در فضايی بسته و كاملاً امنيتی فرايند های غيرقابل بازگشتی را در كشورها دامن مي‌زنند. آن چه در يكی دو سال اخير در ارتباط با مرد قدرتمند فناوری هسته ای پاكستان رخ داد و ارتباطات مشكوك و ناشايستی كه باند آن ها در سطح جهان برقرار كرده بودند، گوشه ای از اين واقعيت را نشان مي‌دهد. در واقع بخش مهمی از تفكرات كلاسيك و قديمی در باب دستيابی به توان هسته ای و امكانات و كارآيی اين توان در عرصه ی مناسبات سياسي، ناشی از القائات همين گروه ‌های ذي ‌نفع است.   آن ها زير گوش تصميم ‌گيرندگان سياسی همواره از سويی از بُرندگی و قاطعيت توانمندی هسته ای در عرصه ی بين‌الملل سخن مي‌گويند و از سوی ديگر از سهولت و فوريت دستيابی به آن دم مي‌زنند به گونه ای كه مقامات سياسی هر لحظه خود را در آستانه ی دستيابی به قدرت تعيين كننده ای مي‌بينند كه آن ها را از هر نوع تعرض خارجی مصون مي‌كند. افزون بر اين، تلاش مي‌كنند با گزارش ‌های غيرواقعی و بزرگنمايی شده ميزان موفقيت ‌ها را بسيار فراتر از آنچه واقعيت دارد نشان دهند و دشواری ‌ها و مشكلات پيش روی اين فناوری را ناچيز و قابل رفع جلوه دهند. چنين وضعيتی سياستمداران را در شرايطی قرار مي‌دهد كه با ادعاهای بزرگ و غيرواقعی روزبه روز پل ‌های پشت سر خود را بيشتر خراب كنند و پا در مسير غيرقابل بازگشتی قرار دهند. و اما نكته ی ديگری كه شايان توجه است نظريه ای است كه برخی از سياستگذاران در كشورهای توسعه نيافته را به توهم واداشته است. آن ها بر اين تصورند كه صرف دستيابی به فناوری هسته ای بدون آن كه قصد توليد سلاح در كار باشد برای كشورها قدرت آفرين است. توهم مبهمی بر اين مبنا كه دستيابی به برخی از حلقه ‌های حساس از فناوری هسته ای باعث ايجاد قدرت و ابهت در سطح بين‌المللی است. اين همان چيزی است كه گاه نيز از آن به مثابه ی عضويت در باشگاه هسته ای ياد می شود. در واقع يكی از بي‌معناترين اصطلاحاتی كه در برخی محافل سياسی كشورها در بين برخی سياستمداران رايج گشته و موجب دردسرهای جدی برای مردم آن كشورها و همه جای دنيا شده است اصطلاح «عضويت در باشگاه هسته اي» است. اصولاً هيچ تجمع يا تشكلی از كشورها كه نام «باشگاه هسته اي» بر آن نهاده شده باشد وجود خارجی ندارد. در دنيا انواع اتحاديه ‌های سياسی و اقتصادی بين كشورها تعريف و برقرار شده است كه عضويت در هر يك از آن ها از سويی مستلزم دادن تعهدهای خاص و از سوی ديگر متضمن برخورداری از پاره ای امتيازات و مزاياست. اما هرگز در هيچ كجای دنيا اتحاديه ای بين كشورها با نام فوق به طور رسمی به ثبت نرسيده است .چنين باشگاهی اصولاً تعريف نشده است و معلوم نيست يك كشور تحت چه شرايطی عضو باشگاه هسته ای مي‌شود، در صورت عضويت از چه حقوقی بهره‌مند است و بالاخره چه تكاليفی برعهده دارد. به نظر مي‌رسد استفاده از اين اصطلاح و يا اين بيان كه «ما مي‌خواهيم به عنوان يك كشور هسته ای شناخته شويم» و امثال اين ها بيشتر بازی با كلمات و ژست ‌های به ظاهر تحليل ‌گرانه است و از هر گونه محتوای روشن تهی است.
واقعيت آن است كه اگر فناوری هسته ای به هر شكل بخواهد منشأ قدرت استراتژيك فراتر از قدرت فنی- اقتصادی معمول و توان توليد انرژی در شكل متعارف آن باشد، تنها در صورتی امكان‌پذير است كه آن فناوری توان بالقوه ی توليد سلاح هسته ای را به يك كشور بدهد. چنين برداشتی گاه واقعاً نيز مورد نظر است و استراتژيست ‌هايی نيز هستند كه توصيه مي‌كنند بدون دستيابی به سلاح هسته ای و نقض پيمان ‌های جهانی كشورشان در مسير رسيدن به توان بالقوه ی توليد سلاح و يا حداقل فناوری ‌های نزديك به آن تلاش كند .نكته آن است كه با توجه به ملاحظات و شرايط موجود جهانی كه به تفصيل شرح داده شد اين امر تفاوتی با توليد سلاح ندارد و به همان اندازه مي‌تواند مورد حساسيت بين‌المللی واقع شود. برای افكار عمومی جهان و قدرت ‌هايی كه نسبت به ايجاد فعالان جديد هسته ای حساسيت دارند تفاوت چندانی ندارد كه سلاح هسته ای آماده ی استفاده وجود داشته باشد يا در زمان كوتاهی امكان دستيابی به آن فراهم باشد؛ اين هر دو تقريباً به يك ميزان منشأ نگرانی هستند. به اين ترتيب موضوع از دو حال خارج نيست، يا كشوری در مسير فناوری هسته ای به منظور دستيابی به توان بالفعل يا بالقوه تسليحاتی گام بر مي‌دارد كه در اين صورت، تمام هزينه ‌هايی كه به واسطه ی تقابل جهانی با او پديد مي‌آيد را به ناچار بايد بپردازد؛ و يا آن كه به دنبال فناوری هسته ای در حد متعارف و معمول و در زمينه ‌های غيرچالش برانگيز است كه در اين صورت جايزه ای به نام عضويت در باشگاه هسته ای و يا هسته ای شدن و امثال آن برای او بي‌معناست. در نهايت در تمام كشورهايی كه طی سال ‌های اخير آرمانی به نام دستيابی به فناوری هسته ای و يا چالشی به همين نام داشته اند يك سؤال اساسی برای مردم قابل طرح است و آن اين كه  :«آن ها بايد به چه چيز افتخار كنند و بابت چه چيز هزينه بپردازند.»؟

احمد شيرزاد به نقل از امروز 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:8  توسط صدای معلم  | 

کار به جایی رسید که سر و صدای معلمین بلند شد

خبرگزاري فارس: جمعي از معلمان و اعضاي شوراي شهر باقرشهر در اعتراض به عزل رئيس منطقه ي كهريزك با تجمع مقابل مهمانسراي فرهنگيان شهرري خواستار گفت و گو با رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستان هاي استان تهران شدند.

به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، صبح امروز در مقابل ساختمان محل جلسه روساي مناطق آموزش و پرورش شهرستان هاي استان تهران كه با حضور رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستان هاي استان تهران برگزار مي شد، جمعي از معلمان و مديران مدارس كهريزك با تجمع خود نسبت به عزل رئيس اين منطقه اعتراض داشتند. يكي از مديران منطقه ي كهريزك در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس گفت: رئيس منطقه ي كهريزك چهار ماه است كه فعاليت مي كند و تا كنون نيز كارايي مطلوبي داشته است، ضمن اين كه وي قبلاً معاون مالي منطقه بوده و تسلط كافي بر مسائل و مشكلات منطقه دارد. يك معلم گفت: براي مشخص شدن ميزان فعاليت رئيس منطقه ي كهريزك نيازي به تحقيق و تفحص نيست، چه در زماني كه وي معاون مالي منطقه بوده و چه در زمان حاضر وي به دليل تسلط بر مشكلات موجود منطقه پاسخگوي معلمان است. در پاسخ به اين تجمع معاون پژوهشي رئيس سازمان با معلمان گفت و گو داشت و سرانجام قرار بر اين شد كه نمايندگان معلمان و اعضاي شوراي شهر فردا صبح جلسه اي با يزدي خواه رئيس سازمان آموزش و پرورش شهرستان هاي استان تهران داشته باشند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:54  توسط صدای معلم  | 

کجایی شایسته سالاری!؟

شرط جدید در مدیریت آموزش و پرورش، التزام عملی به ریاست محترم جمهوری!

 شمال نیوز سید نصرت ا... فاضلی رئیس جدید سازمان آموزش و پرورش مازندران در پاسخ به سؤالات مکرر خبرنگاران رسانه های گروهی بعد از جلسه شورای اداری مازندران در مورد علل برکناری مدیر توانمند روابط  عمومی آموزش و پرورش مازندران گفت : بنده نوع نگاه مدیریتی من متفاوت است مدیران اصلی در آموزش و پرورش نه تنها باید دیدگاه های ریاست محترم جمهوری را باور داشته باشند بلکه باید التزام عملی داشته باشند!

وی تأکید  کرد روابط عمومی مستقیم زیر نظر رئیس سازمان انجام وظیفه می نماید و رئیس سازمان باید با توجه به دیدگاه ، سلایق و بینش خود عمل کند

وی توضیح نداد چرا قبل از انتخاب فردی دیگر برای روابط عمومی نسبت به عزل مسئول روابط عمومی سازمان که از ایثارگران فرهیخته کشور بود اقدام نمود ولی چندین بار تاکید کرد من مظفری را از گذشته می شناسم توانمندیهای مظفری را می دانم و وظیفه می دانم که نظام از این توانمندیها استفاده کند

وی در پایان تصریح کرد نیرویی که من مستقیما می خواهم با او کار کنم باید بر اساس نوع  نگرش خود عمل کنم

قابل ذکر است رئیس سازمان آموزش و پرورش مازندران تنها 5روز پس از معارفه نسبت به عزل مسئول با سابقه و توانمند روابط عمومی آموزش و پرورش مازندران اقدام نمود که با واکنش بسیار شدید فرهنگیان و رسانه های گروهی در مازندران روبرو شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:52  توسط صدای معلم  | 

تصويب 1800 ميليارد تومان اعتبار براي آموزش و پرورش

رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس شوراي اسلامي گفت: كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس بيش از يك هزار و 800 ميليارد تومان اعتبار در لايحه بودجه سال 85 براي آموزش و پرورش تصويب كرد. علي عباسپور تهراني فرد در گفت‌ و گو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس شوراي اسلامي در پي بررسي مشكلات آموزش و پرورش اعتبارات مختلفي را براي لايحه بودجه 85 مصوب كرد. وي اضافه كرد: از نمونه اين اعتبارات مي‌‌توان به 360 ميليارد تومان براي كمك به سرانه مدارس، 74 ميليارد تومان وام يارانه مسكن معلمان، 170 ميليارد تومان طرح ارتقاي شغلي، 25 ميليارد تومان ايجاد سرويس بهداشتي مدارس، يك هزار ميليارد تومان براي خريد مدارس استيجاري و زمين هاي تحت مالكيت مردم، 8 ميليارد تومان نيز براي سرانه بهداشت و 19 ميليارد تومان براي سرانه ي ورزش دانش‌آموزان اشاره كرد. عباسپور اظهار داشت: بودجه ي سال آينده آموزش و پرورش نسبت به بودجه ي سال 84 و متمم آن، 11% افزايش دارد كه اين افزايش نيز با توجه به اينكه بيش از 92% بودجه ي آموزش و پرورش صرف حقوق و مزاياي پرسنل مي‌شود، صرف افزايش حقوق پرسنل خواهد شد.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:50  توسط صدای معلم  | 

نامه ی یک فرهنگی به رئیس جمهور

جناب آقاي رئيس جمهورمحترم ايران درود و سلام فراوان بر شما

مي خواهم به عنوان يک فرهنگي با شما سخني داشته باشم.‏ شما يک فرهنگي بوديد و اميدوارم هنوز هم همان فرهنگي باشيد و به دست آوردن پست رياست جمهوري دليلي بر کنار گذاشتن مشي فرهنگي و فرهنگ انديشي شما نباشد و هميشه يک فرهنگي باقي بمانيد تا ما فرهنگيان افتخارمان اين باشد که از بين خودمان يکي از همکارانمان را به رياست جمهوري برگزيديم.

جناب آقاي احمدي نژاد! به اين دليل براي شما مي نويسم که مي دانم با رنج و غم فرهنگ و فرهنگي آشنا هستيد و از دور دستي به آتش نداريد. براي شما مي نويسم چون مي دانم در طي گذران سال ها تدريس، به مشکلات فرهنگ و فرهنگي در ايران پي برده ايد که اميدوارم اشتباه نکرده باشم و حتمأ يکي از آرزوها و برنامه هاي شما و راهکارهاي شما در مورد فرهنگ کشور ورسيدگي به وضعيت فرهنگيان باشد که بار سنگين آموزش بر پشت اکثريت بوده و افتخارش را عالي جنابان و رنجش را مردم بينوا کشيده اند و بسيار کم اتفاق افتاده است که صاحبان اين القاب گران سنگ بتوانند زيردستان را ببينند و به مردم خود واقعأ خدمت کنند. ‏عالي جنابان خود رنگارنگ زيستند و در باره ی آينده ی اين مملکت و فرهنگ آن که  زير بناي همه ی ساختارها بوده و هست ساده انديشيدند و بر اثر همين ساده انديشي روز به روز شاهد اضمحلال و از بين رفتن فرهنگ اين جامعه بوده و هستيم .افراد غير مسئول در اين سازمان عظيم مشغول به تصميم گيري در باره ی مسائل مهم بوده و هستند و تصميمات کوته نظرانه ی خود را بزرگ قلمداد مي کنند  و بدون تخصص و تفکر و بدون اين که پايان اين تصميمات را در نظر بياورند ديگران را ملزم به اجراي آنها مي کنند. ‏ به چشم خود مي بينم که چگونه ستون هاي فرهنگ چندين هزار ساله ی اين مملکت درمقابل نگاه کوته بينانه ی اين عالي جنابان فرو مي ریزد. به چشم خود مي بينم که فرهنگ خلاقيت به فرهنگ تقليد کورکورانه تبديل گشته و ديگر کمتر اثري از رشد يافتگي حقيقي در آن پيدا نمي شود. به چشم خود مي بينم که نسل فعلي؛ اقدام به تربيت نسلي مي کند که چهار دست و پا به دنبال تفاله هاي فرهنگ واردادتي مي دود .همه چيز رنگ تقليد و مصرف به خود گرفته و تقريبأ امروز فرهنگ قابل خريد گشته؛ آن هم نه فرهنگ اصيل، بلکه فرهنگ مختلط وارداتي و مضمحل شده که بيشتر بار بي هويتي و وابستگي را با خود حمل مي کند. از طرفي با کمال تأسف طي سال ها ديديم که عالي جنابان با تصميمات ساده انديشانه ی خود مقام و موقعيت معلم را (اين اسوه ی تربيت که امام خميني ره) شغلش را شغل انبياء و مقامش را مقام انبياء ناميد.) تا جايي خرد کردند که نه تنها ديگر قابليت تربيت کردن را از دست داده و صرفأ وظيفه ي خود را اين مي داند که کتاب را باز کند و هر آن چه که در آن است را براي شاگردانش روخواني کند تا سر ماه به حقوق بخور و نمير خود برسد بلکه گاهي براي گذران زندگي خود در شرايط کنوني که تورم استخوان ها را مي شکند به جاي مطالعه و تحقيق، رو به مسافر کشي و حتي مشاغلي از اين دست پايين تر نيز بياورد تا پولي بدست آورد و لقمه ناني سر    سفره ی خالي خود بگذارد تا شکم گرسنه ی خود و فرزندانش را سير کند، که خود خوب مي دانيد چنين معلمي ديگر نمي تواند به شغل تعليم و تربيت جامعه اقدام کند و مسلماً چنين معلمي نه مطلوب شاگردان نسل فعلي است و نه مي تواند محبوب و مورد پذيرش جامعه باشد. او فقط يک چيز دارد و آن شغل شريف است. شغلي که شرافتش با نابخردي ها تا جايي لگد مال شد که معلم به داشتن آن ديگر نه تنها ديگر افتخاري نمي کند بلکه با خجالت مي گويد من کارمند…  هستم و متأسفانه بايد بگويم در جامعه اي که ارزش ها ي معنوي پايمال مي شود ماديات ارزش نام مي گيرد و دارنده ی ماديات الگو و اسوه و مورد احترام جامعه واقع مي شود که اينک جامعه ی ما در اين وادي سير مي کند. پول قدرت است و پولدار داراي قدرت و شکوه و جلال و ديگران نا خود آگاه خود را موظف مي دانند او را تکريم کنند و مورد احترام قرار دهند حتي اگر او حقيقتا" از افراد بي هويت و بي شخصيت باشد. ‏شايد بگوييد کار، کار است و ايرادي نيست که گاهي معلمين هم به چنين مشاغلي رو بياورند. اما آقاي احمدي نژاد با اين حساب ايرادي نخواهد داشت اگر ما کارگران را هم با داشتن سواد کم يا بدون سواد به کلاس درس بفرستيم تا تدريس کنند کما اين که اين اتفاق به شکلي افتاده است و معلمين و سواد داران به مشاغلي دست پایین اقدام کردند چون کسي نبود از آن ها حمايت کند و براي تآمين زندگي مادي خود ناچار شدند به اين مشاغل رو آورند و بي سوادان به دليل رابطه ي کاري و رابطه بازي به مناصب مهمي دست پيدا کردند که هر گز خوابش را هم نديده بودند  .بي سوادان به تصميم گيري پرداختند و سواد داران چاره اي جز اطاعت نداشتند و اين چنين شد که مهار همه چيز از دست برفت و اينک جامعه اي آشفته در پيش رو داريم که مردم آن گيج و مبهوت منتظر يک حادثه اي هستند تا از اين در بدري ها و آشفتگي ها رهايي يابند (تورم- رشوه خواري- رابطه کاري- بي قانوني و قانون شکني- نا امني- شفاف نبودن آينده- ترس- بي توجهي و نا اميدي- خريد قانون به جاي اجراي آن و...) چيزهايي است که مي تواند جامعه را متلاشي کند. امروزه معلمان را قشر آسيب پذير جامعه و زير خط فقر طبقه بندی کرده اند و با اين نگاه؛ شخصيت، حرمت، موقعيت و احترام آن ها را شکستند و زير پا گذاشتند تا جايي که خودش هم باورش شد که ديگر از آن ارزش و اعتبار قبل در اين دستگاه خبري نيست. او يکي از بي اعتباران جامعه است که مورد دغدغه ی جامعه و دولت واقع شده است. ‏ هيچ دليلي ندارد که در کشوري با ثروتمندي ايران، فقر افتخار باشد و مردم در فقر توانفرسا زندگي کنند و فرهنگي اين جامعه هر کجا مي رود و مي خواهد چيزي تهيه کند بگويد من فرهنگي هستم تا شايد ديگران دل بسوزانند و به او ترحم کنند و از او کمتر بستانند و از حق خود براي کمک به معلم بگذرند. امروزه مي بينيم که دست آوردهاي آموزشي بيشتر نصيب خانواده هاي مرفه جامعه است و معلمين سهمشان هیچ. بسيار آموزش دادم و روانه ي دانشگاه کردم  اما مجبور شدم به دليل هزينه ي سنگين دانشگاه و سختي معيشت زندگي، خودم مانع از ادامه تحصيل فرزندم در دانشگاه شوم... آخر اين چه جور عدالتي و چه جور حمايتي است که زير لواي حکومت اسلامي شکل گرفته و اين چنين رنج آور است؟ استدعا دارم شما نگاهي به کشورهاي پيش رفته بيندازيد و ببينيد پيشرفت آنان معلول چه چيزهايي است و بينيد کشورهايي که رو به توسعه يافتگي مي روند چگونه اهتمام خود را بر بالندگي فرهنگي و افزايش کيفيت آموزش گذاشته اند و با توجه به ابعاد مختلف فرهنگ و فرهنگي دغدغه خاطر فرهنگيان را به حد اقل رسانده اند تا آنان بتوانند به رشد اقشار مختلف کشور کمک کنند. بينيد جايگاه علمي معلم و جايگاه اجتماعي و حقوقي او کجاست و تا کجا سران اين ممالک بين توسعه يافتگي کشور و موقعيت و مقام فرهنگ و معلم ارتباط برقرار کرده اند و بيبينيد چگونه توانسته اند در کنار بزرگداشت مقام و موقعيت فرهنگ و فرهنگي خود را به پله هاي بالاي نردبان طرقي برسانند! 

جناب آقاي احمدي نژاد! ما اينک در زمان جنگ نيستيم که به خاطر ضايعات جنگ اين زندگي فقيرانه را تحمل کنيم و در زمان بحران زندگي نمي کنيم که با وضعيت موجود خود را سازمان بدهيم. ما کشوري نو پا نيستيم که همه چيز تازه شکل گرفته باشد. ما در ادوار مختلف تاريخ کشوري ثروتمند با مردمي با فرهنگ بوده ايم. ما کشوري متمدن داشتيم و سرمايه هاي عظيم فرهنگي و مادي ما سرمشق و نمونه بود. اما امروز يک کشور مصرفي هستيم که بيش از هر چيز، فرهنگ مصرف کاذب در ما شکل گرفته. توليدات به واردات و خلاقيت ها به تقليد تبديل شده و اگر در يک يا دو زمينه به خود کفايي نسبي برسيم جشن و پايکوبي به راه مي اندازيم که اي دنيا بدانيد ما در زمينه ي مثلأ گندم خود کفا شده ايم! من بسيار متأسفم که ما زير سايه ی لطف عالي جنابان چشم و گوش بسته و بي توجه تا به اين درجه از عقب ماندگي سقوط کرده ايم و مي دانم که راه بسيار طولاني در پيش داريم تا جبران اين عقب ماندگي ها بشود و زحمت بسيار بايد کشيد و خيلي بايد فکر کرد و کار انجام داد و اين امر اتفاق نمي افتد مگر اين که به فرهنگ اين جامعه توجه ويژه اي مبذول شود و معضلات آن از بين برود و مقام فرهنگ و فرهنگي مورد توجه قرار گيرد و اين مهم به افراد صاحب صلاحيت واگذار شود. چرا که اگر چنين مهمي مورد توجه قرار نگيرد و نسبت به آن کم توجهي صورت گيرد فرو رفتن جامعه ايران در منجلاب فرهنگ وارداتي روز به روز عميق تر مي شود و سرعت بيشتري مي گيرد و آسيب پذيري فرزندان اين مرز و بوم هر روز حتمي تر مي شود.

 جناب آقاي احمدي نژاد! شايد بد نباشد سري به وضعيت آموزش و پرورش کشورهايي همانند چين، هند، کانادا، آمريکا، و کشورهايي نه چندان توسعه يافته که در حال رشد هستند بزنيم و ببينيم که چرا مثلأ کشور چين توانسته با داشتن جمعيت انبوه و مشکلات فراوان اين چنين در صحنه هاي بين المللي از نظر اقتصادي به مقام اول دسترسي پيدا کند تا جايي که در مقابل ابر قدرت جهان (آمريکا)بدون هر نگراني بايستد و بگويد سر جايت بنشين و هرگز ترديد به خود راه ندهد و همچنان به پيش برود.
در کشور چين که حدود یک میلیارد و سیصد میلیون نفر جمعيت دارد تنها صد وبیست و پنج میلیون نفر دانش آموز دارد و يکي از بي سوادترين کشورهاي آسيايي محسوب مي شود. اما در همين کشور مقام و موقعيت معلم هم شأن وزير و گاهي از وزير بالاتر است و در حالي که در اين کشور داشتن 2 فرزند جرم محسوب مي شود تنها معلم است که صلاحيت داشتن 2 فرزند را دارد چون فرزند معلم، فردا سازنده ی مملکت و نيروي مورد توجه کشور است و محبوبيت خاص و احترام فوق العاده دارد. در کنار اين توجه مي بينيم که معلم دلسوزانه به کار آموزش و تربيت پرداخته و دانش آموختگان هر روز بر رشد اقتصادي اين کشور مي افزايند و اين کشور در صحنه  ي بين المللي جايگاهي ممتاز و ويژه يافته، طوري که در صحنه ی اقتصادي مقام اول را از آن خود کرده است. ‏ من بسيار متأسفم که در چنين جامعه اي و در چنين حيطه ی ديدي يک فرهنگي هستم. جامعه اي که معلم آن از اقشار آسيب پذير است که خود مي دانيد آسيب پذيري ابعاد گسترده دارد و صرفاً مفهوم بي پولي در بر آن نيست و فساد کوچکترين دستاورد آن است. اين تقسيم بندي يکي از شرم آورترين تقسيم بندي هاست که متأسفانه معلمين را به اين وادي رسانده اند. ‏

جناب آقاي احمدي نژاد! حضرت عالي حتماً اذعان داريد که آن چه معلمان را تا به اين درجه پايين آورد تصميمات غلط و تصميم گيران بي تخصص و ناکارا و گاه بي عدالت بودند. مديران و وزيران ضعيف و ناکارا و سيستم مديريتي بيمار حاکم بر گستره ی اين وزارتخانه، از معلم يک فرد آسيب پذير ساخت که اينک به جاي اين که به نجات جامعه بينديشد بايد او را نجات داد .

جناب رئيس جمهور! معلم فردي فرهيخته است که مسئوليت تربيت جامعه به عهده ی اوست و رفتار و کردار و گفتارش براي مردم الگو و حجت است. اين ضعف حکومت و ضعف فکري مسئولين است که جامعه ی فرهنگيان (فرهيختگان( اين چنين آسيب ديد که در قشر آسيب پذيران و فقيران جامعه طبقه بندي شد و با نهايت مظلوميت سکوت کرد تا از لابلاي فرياد عدالت خواهي او بيگانگان به ضعف هاي بي شمار دستگاه حکومت پي نبرند و مسئولين هم فرياد او را نمي شنيديند چون گوش شنوايي در کار نبود که بشنود. يادم هست وقتي در يکي از اعتراضات معلمين در جلو مجلس يکي از بلند پايگان مجلس ششم فرمودند: شما معلمان کار بکنيد يا نکنيد مشکلي ايجاد نمي شود چون شما که شير نفت نمي بنديد که اگر کار نکنيد شرکت نفت بخوابد خيال معلمين راحت شد که اين در، در مراد نيست و  بسته است. اين مايه ی ننگ است که يک مقام بلند پايه ی قوه ی مقننه نتواند درک کند که اگر معلم کار نکند شرکت نفت که چه عرض کنم، کل جامعه مضمحل و نابود مي شود و اين معلم و سازمان آموزش و پرورش است که مهندس شرکت نفت را آموزش و شرکت نفت را سازمان مي دهد. ‏از چنين مسئوليني نمي توان انتظار داشت فرهنگ و فرهنگي را بشناسند و تبعات ناشي از لطمه به آن ها را بفهمند. اين چنين شد که فرهنگيان زير خط فقر، بي عدالتي، بي توجهي، کم لطفي، و بي اعتنايي رفتند. معلمين کارمند دولت نيستند بلکه سازنده ی دولت هستند و تمامي عناصر دولت به دست آنان پايه ريزي مي شود... حال حضرت عالي خود قضاوت بفرماييد که: آيا اين همان عدالت و اين شايسته سالاري است؟ و آيا اين تخصص گرايي است و مهر ورزي است؟ و آيا اين توجه کافي و حساس به آموزش و پرورش است؟ چرا جناب عالي بار ديگر راه و طريق اسلاف را در پيش گرفتيد و علي رغم اين که معتقديد آموزش و پرورش مهمترين وزارت خانه است تصميم داشتيد چنين جفايي را در حق اين وزارتخانه اعمال کنيد؟ آيا رنج هاي گذشته براي آموزش و پرورش کافي نبود؟

جناب آقاي احمدي نژاد! وزير آموزش و پرورش با مشتي مواد و ماشين آلات سر و کار ندارد. سر و کار او با فرهيختگان و دانش آموزان است که يک ميليون فرهيخته بايد ايشان را قبول داشته باشند و رياست ايشان را بر خود بپذيرند. اين جانب تصور مي کنم نحوه گزينش وزير آموزش و پرورش بايد با انتخاب خود فرهنگيان و معرفي آن شخص به رئيس جمهور باشد يعني بين فرهنگيان (نماينده ی فرهنگيان) و رئيس جمهور يک تعاملي در اين زمينه باشد تا اين که عدالت به کار گرفته شده باشد. در غير اين صورت موفقيت چنداني نصيب اين وزارت خانه نخواهد شد. وقتي در رأس سازمان ضعف وجود داشته باشد اين ضعف به تمام شريانهاي سازمان گسترش مي يابد و به مرور زمان سازمان را ضعيف و مضمحل مي سازد و قدرت کارايي را از سازمان مي گيرد.

جناب آقاي احمدي نژاد! برادر محترم و جناب رئيس جمهور عزيز اميد داريم اينک که يک فرهنگي را به رياست خود برگزيده ايم. شايسته سالاري و تخصص محوري و خدا انديشي در آموزش و پرورش جاي خود را به رابطه سالاري بدهد و از کنار اين گزينش که در راس آن وزيرمحترم آموزش و پرورش خواهد بود بتواند خسارات وارده بر اين سازمان مهم را که ميزان آن حجيم و تحمل آن ناممکن شده است را تا حدي کاهش دهد و نگاهي مسئولانه به اين سازمان انداخته شود و مشکلات آن کاهش يابد.

به نقل از خبرگزاری آفتاب

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:28  توسط صدای معلم  | 

چگونه بر قلدرها غلبه کنیم؟

نوع واژگانى كه براى توضيح، بيان و تفسير پديده ها در صحنه ی جهانى به كار گرفته مى شود، معين مى كند كه گوينده تا چه حدى به واقعيات بين المللى آگاهى دارد. براساس اين منطق به وضوح ديده مى شود كه بسيارى درك بسيط و لازم را ندارند و فقط سخن مى گويند. براى فهم عملكرد كشورهاى بزرگ و چرايى شكل گيرى سياست ها، لازم است كه به بعضى نكات حياتى توجه شود تا به جهت عدم وقوف به قواعد بازى بين المللى هزينه هايى كه گاهگاهى بسيار سنگين هستند پرداخت نشود.

 تغیير نظام بين الملل

جايگاه كشورهاى جهان بعد از سقوط اتحاد جماهير شوروى در سال ۱۹۹۱ دگرگون شده است. به دنبال محو كمونيسم نظام بين الملل دو قطبى جاى خود را به نظامى جديد داد. در اين سيستم، آمريكا از بالاترين ميزان توانمندى و بعضى از كشورهاى اروپايى از ارتقاى موقعيت برخوردار گشته اند. پس به لحاظ شكل گيرى سيستم بين الملل تك قطبى با در نظر گرفتن توانمندى هاى سياسى _ نظامى، پر واضح است كه رفتار كشورهايى از قبيل آمريكا و سه تفنگدار اروپايى انگلستان، فرانسه و آلمان به درجات متفاوت تغيير كند. اين «طبيعى» است كشورهايى كه جايگاه برترى دارند در راه حفظ و تقويت آن چه براى آن ها «ارزش» است، از تمامى توانمندى هاى خود استفاده كنند. بنابراين كشورهايى مثل آمريكا و انگلستان كه جايگاه آن ها به جهت تغيير نظام بين الملل ارتقا يافته است با صداى بلندترى در صحنه ی جهانى ظاهر مى شوند. قبل از ميلاد مسيح اين صدا متعلق به ايرانيان و يونانيان بود. بعد روميان به صحنه گردانى جهان پرداختند. دورانى هم اين مصريان بودند كه نقش قلدر را بازى كردند. مغول ها و چينى ها نيز در مقطعى از تاريخ «زورگو» جلوه نمودند. شوروى بعد از جنگ دوم به طور شراكتى و امروزه آمريكا به تنهايى و گاهى با همراهى تفنگداران اروپايى نقش «يكه تاز» را بازى كرده اند. پس ضرورت است كه به تكرار اين گفته نپرداخت كه اين «حق» نيست كه آمريكا و سه تفنگدار اين طور رفتار كنند. اين منطق قدرت است. هر بازيگرى كه بيشتر توان دارد صدايش بلندتر خواهد بود. تاريخ اين را ثابت كرده است. حال اگر كشورى از اين وضع ناراحت است دو راه پيش روى دارد: قدرت خودش را از طريق ايجاد يك جامعه ی آزاد، مرفه، عدالت خواه و انسان نواز افزايش دهد و نيز در كنار آن سعى كند كه فرصت براى آمريكا و سه تفنگدار اروپايى فراهم نكند كه قدرت خود را با استفاده از سرمايه هاى كشورهاى ديگر افزايش دهند.

تداوم شرايط طبيعى

كشورها در شرايط طبيعى حيات دارند و فعاليت مى كنند. اين بدان معنا است كه يك چارچوب قانونى و پذيرفته شده به وسيله ی تمامى كشورها براى شكل دادن به رفتار آنها وجود ندارد. به عبارت روشن تر بايد گفت كه اولاً قوانينى كه قابل قبول به وسيله همه كشورها باشد وجود ندارد. ثانياً هيچ منبعى وجود ندارد كه كشورها به عنوان قاضى براى حل و فصل معضلات در تمامى موارد بپذيرند. ممكن است نظر يك نهاد يا يك كشور در حل و فصل بعضى از مشكلات پذيرفته شود اما اين بدان معنا نيست كه اين پذيرش هميشگى و در تمامى موارد است. ثانياً هيچ كشور يا نهادى وجود ندارد كه مسئوليت سياست هاى پذيرفته شده جهانى را بر عهده داشته باشد. بنابراين «طبيعى» است كشورهاى بزرگ هميشه از شرايط بهترى برخوردار باشند. در سطح داخلى كشورها، روابط، سلسله مراتبى است، يعنى كاملاً مشخص است چه كسانى در سطوح بالا و چه كسانى در سطوح پايين هستند. در صحنه ی جهانى سلسله مراتب وجود ندارد بلكه هرج و مرج است. پس هر كشورى توانمندى و اعتبار بالاترى دارد «صداى بلندترى» در مسائل بين المللى دارد. كسانى كه نقش «قلدر» و «زورگو» را بازى مى كنند به جهت شرايط بين المللى است كه فرصت نصيبشان مى شود تا حرف خود را به كرسى بنشانند. حال اگر كشورهايى از اين مسئله ضرر مى كنند بايد ماهيت روابط بين كشورها را عوض كنند يعنى سلسله مراتب را جايگزين هرج و مرج كنند. تا زمانى كه هرج و مرج است، آمريكا و سه تفنگدار اروپايى كه توانمندى بالاترى نسبت به بقيه دارند همينگونه رفتار خواهند كرد جدا از اينكه «قلدر» و يا «زورگو» خطاب شوند.

راه حل هاى جهانى براى مشكلات داخلى

آن چه به وضوح فراوان قابل مشاهده است اين واقعيت بايد درنظر گرفته شود كه «دنياى بين المللى» جاى خود را به «دنياى جهانى» داده است. اين همان فرايندى است كه موسوم به جهانى شدن است. جدا از اين كه كشورها آن را مطلوب بيابند يا آن را برخلاف تاريخ و فرهنگ خود بدانند، با حضور آن مواجه هستيم. به جهت دگرگونى هاى وسيع تكنولوژيك و توسعه وسيع در زمينه ارتباطات، ارزش ها و نمادهاى غربى به تمامى دنيا رسوخ كرده است. به جهت توسعه در حيطه ی تكنولوژى و ارتباطات غرب موفق شده است كه در طول سده هاى اخير آن چه را كه مناسب مى داند به هنجار تبديل كند و كشورهاى غيرغربى را در شرايطى قرار دهد كه گريزى جز پذيرش نداشته باشند. اين كه روند دموكراسى و توجه به حقوق بشر در سرلوحه ی موضوعات مهم جهانى است به دليل همين جهانى شدن ارزش هاى آمريكا و سه تفنگدار است. آمريكا موضوع حقوق بشر را بر سر كشور چين مى كوبد، انگلستان دليل حضور در جنوب عراق را كمك به اشاعه ی دموكراسى بيان مى كند و فرانسه مى گويد كه گروه هاى شبه نظامى در لبنان بايد منحل شوند و قدرت از صندوق راى بيرون آيد. پس آمريكا و دوستانش در بستر فرايند جهانى شدن براى حل و فصل تمامى مشكلات و معضلات در كشورهاى غيرغربى و يا بين كشورهاى غيرغربى، به تجويز راه حل مى پردازند. براى بسيارى اين «حق» نيست كه كشورهاى بزرگ غربى خود را وارد دغدغه ها و مشكلات كشورهاى ديگر كنند. چه ارتباطى به آمريكا دارد كه طالبان در افغانستان حكومت نكنند. چه ارتباطى به فرانسه دارد كه رفيق حريرى در لبنان به قتل رسيده است. چه ارتباطى به انگلستان دارد كه كشورى به انرژى اتمى دسترسى پيدا كند. فرايند جهانى شدن اين «توانايى» و اقتدار را در اختيار اين كشورها قرار داده است كه در مسائل كشورهاى ديگر «فضولى» كنند. اين منطق داشتن توانمندى، منطق داشتن ارزش هاى پذيرفته شده در صحنه ي جهانى است. دنيا يك دهكده ی كوچك شده است و آمريكايى ها مدعى اند كه به اتفاق اروپايى ها مانند دوران ارباب و رعيتى حاكمان اين دهكده هستند. حال اگر چنين شرايطى مطلوب نيست، با گله و شكايت كارى نمى توان انجام داد. كشورهايى كه خواهان تغيير اين وضع هستند تنها يك راه پيش روى دارند. آن ها بايد جامعه اى به وجود آورند كه ارزش هايش و قدرتش در صحنه جهانى اعتبار يابد و صاحب اقتدار گردد. اين تنها راه مقابله با «قلدرى» آمريكا و سه تفنگدار اروپايى است.

شرق- حسين دهشيار 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:26  توسط صدای معلم  | 

نامه ی علما به نخست وزیر هویدا

نامه ی علماء دین به نخست وزیر هويدا در بيش از ۴۰سال پيش   ١٩/١١/٤٣

... ما نمی‌دانیم متصدیان امور چه فکر می‌کنند و در نظر دارند این مملکت را به کجا بکشانند؟ آیا در این مملکت مردم حق هیچگونه اظهار نظر در سرنوشت خود باید نداشته باشند؟ خفقان، محدودیت، سانسور و تفتیش عقاید از یک طرف، شکست اقتصادیات و تصاعد هزینه ی کمرشکن زندگی از طرف دیگر ملت را از پای درآورده و اگر کسی از وضع موجود اظهار نارضایتی کند، سیاهچال زندان و سپس حکم دادستانی ارتش زندگی تیره ی او را تیره تر می‌نماید...

آخر در کدام کشور در کدام گوشه ی جهان تا این حد فشار، اختناق، حبس، زجر، شکنجه، ترور افکار بر مردم حکومت می‌کند؟ در جهان امروز کجا معمول است عده‌ای مطلق‌العنان، حاکم مطلق بر جان و مال و ناموس مردم باشند، و کسی حق فریاد نداشته باشد؟ آیا این قسم حکومت در بین ملل نیم وحشی آن هم در دوران حکومت فردی، از پست ‌ترین انواع حکومت‌ها شمرده نمی‌شده است؟

آقای هویدا! شما سری به زندان‌ها بزنید و بپرسید این اصنافِ مختلفِ زندانی، علماء و وعاظ، اساتید دانشگاه، دانشجویان، تجار و اصناف به چه جرمی مدت‌ها در زندان به سر می‌برند؟

 سیدعلی خامنه‌ای- حسینعلی منتظری- اکبر‌ هاشمی- ابوالقاسم خزعلی- علی مشکینی- احمد جنتی- محمد تقی مصباح یزدی- علی اکبر موسوی  و... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:25  توسط صدای معلم  | 

گفت و گو با ایت الله توسلی درباره ی امام خمینی و اندیشه هایش

آيت‌الله توسلي در گفت‌وگو با ایسنا، از درد دل هاي خود در روزهاي اخير مي‌گويد و خطر گسترش افكار انجمن حجتيه را گوشزد مي‌كند و از خطر انتقام متحجرين از امام خبر مي‌دهد.

مبارزه با متحجرين و مقدس‌نماها
آيت‌الله توسلي مي‌گويد: «بايد بدانيم اين انقلاب يك شبه به ثمر نرسيد. امام (ره) از همان ابتدا با دو دسته به مبارزه برخاست: يك جبهه مبارزه با شاه بود و جبهه ی ديگر مبارزه با متحجرين و مقدس‌نماها و افرادي كه برحسب ظاهر اظهار تقدس مي‌كردند تا خود را متشرع نشان ‌دهند. در آن زمان افرادي شاه را سايه ی‌ خدا معرفي مي‌كردند و در ذهن مردم جا انداخته بودند كه كسي نمي‌تواند با شاه مبارزه كند. شايد اولين كسي كه در طول تاريخ شيعه در مقابل شاه ايستاد، امام (ره) بود. امام يك فرد استثنايي در عالم تشيع و عرفان و فلسفه و فقه بود.»
رنج از طايفه ی متحجرين و مقدس‌نماها
آيت‌الله توسلي اظهار داشت: «امام (ره) مبارزه را از دل حوزه شروع كرد. امام درد دل هاي بسياري داشت. روزي كه مي‌خواست نجف را ترك بگويد، گفت صدماتي كه اين جا خوردم بسيار سنگين بود؛ چرا كه براي بسياري از روحانيون بي‌معني بود كه فردي از قم بيايد و نظريه ی ولايت فقيه را مطرح كند. امام از طايفه ی متحجرين و مقدس‌نما خيلي زجر كشيد.»
وي مي‌گويد: «عبادت و معنويت امام از همان ابتداي طلبگي براي همه زبانزد بود اما هيچ وقت اهل ريا نبود. هيچ‌گاه كسي نديد امام تسبيح به دست بگيرد و ذكر بگويد، اگر ذكر مي‌گفت در خانه و در حال قدم زدن بود. مردم گريه ی امام را فقط در روز عاشورا مي‌ديدند. گريه‌هاي امام براي نيمه‌هاي شب بود.»
دعا كنيم آدم شويم
مسوول دفتر امام خميني(ره) اظهار داشت: «اگر كسي از ايشان تعريف مي‌كرد بسيار ناراحت مي‌شد. يادم هست در اولين دوره‌ ي مجلس، نمايندگان در تاريخ 4/3/1359 با ايشان ديدار داشتند، آقاي فخرالدين حجازي در ابتدا به سخنراني پرداخت و خطاب به امام گفت «بأبي انت و امي» و بعد شروع كرد به تعريف و تمجيد از حضرت امام. امام (ره) بلافاصله در پاسخ گفتند: «خوف اين را دارم مطالبي كه آقاي حجازي درباره ی من فرمودند باورم بيايد و غرور و انحطاط پيش آيد. به خداي تبارك و تعالي پناه مي‌برم.»
وقتي ائمه ی جماعات در تاريخ 7/7/66 براي ديدن امام به حسينيه ی جماران آمده بودند، آقاي مشكيني به عنوان امام جمعه قم شروع به تعريف كردن از امام كرد، امام (ره) بلافاصله فرمودند «قبلا از آقاي مشكيني گله كنم، ما همين قدر كه گرفتار نفس خود هستيم كافي است، ديگر مسائلي نفرماييد كه در نفوس ما انباشته شود و ما را به عقب برگرداند. شما دعا كنيد كه ما آدم بشويم.»
روزي ديدم مرحوم حاج احمد آقا به يكي از دوستان مي‌گويد امروز پيش امام نرو. چون امروز در سخنراني‌ات كه از راديو پخش مي‌شد از امام تعريف كرده بودي و امام از اين تعاريف ناراحت شده است.
امام مي‌گفت: «من هم يك فرد عادي هستم و بي جا از من تعريف نكنيد.» اگر كسي در تعريف از امام غلو مي‌كرد، باعث ناراحتي ايشان مي‌شد.
مردم را به ريا تشويق نكنيد، پابرهنگان بيشتر از مسئولان حق دارند.
آيت‌الله توسلي در مورد عكس‌العمل امام در برابر تعريف و تمجيد از ايشان گفت: «يادم هست محمد هاشمي، رييس سابق سازمان صدا و سيما، خدمت امام آمد و گفت دستور دادم مجريان برنامه‌هاي سيما ريش بگذارند. امام در پاسخ گفتند: محمد! مردم را وادار به ريا نكن كه از ريش بهره ی‌ ديني ببرند. امام به محمد هاشمي انتقاد مي‌كرد كه چرا اين‌قدر اسم مرا در راديو تلويزيون مي‌بريد؟ از اين وضع راديو و تلويزيون خوشم نمي‌آيد. واقع آن است كه آن قدر كه پابرهنگان به گردن راديو تلويزيون حق دارند ما نداريم. آن ها اين نظام را درست كردند و اين نهضت را به وجود آوردند. ما بايد به مردم ارزش بدهيم و خودمان كنار بايستيم. ملاقات امروز من و شما ديگر جاي طرح در راديو تلويزيون ندارد. اين كارها مردم را خسته مي‌كند. محمد هاشمي نيز خطاب به امام گفت شما در قلب مردم جا داريد و امام هم فرمود قلب مردم غير از اينهاست.
امام از اين كه مدام تصويرش از تلويزيون پخش شود نارحت مي‌شد. آن چه كه امام را امام كرد، مهذب بودن و اخلاق او بود كه توانست چنين نظامي را پايه‌گذاري كند.»
مسوول دفتر امام مي‌گويد: «انگيزه ی الهي و اخلاص و وحدت مردم از عوامل ايجاد نظام اسلامي بودند. يكي از كارهاي بزرگ امام، وحدت بين امت اسلامي بود. روزي كه امام اين انقلاب را پايه‌گذاري كرد مي‌دانست كه در اين كشور مذاهب مختلف وجود دارند. امام براي حفظ وحدت به حجاج ايراني دستور داد كه در نماز ديگر مذاهب اسلامي شركت كنند و هدف از اين كار ايجاد وحدت بود.»
آيت‌الله توسلي اضافه كرد: «متأسفانه چه از صدا و سيما و چه از جاهاي ديگر نداهايي بلند مي‌شود كه وحدت اسلامي را از بين مي‌برد و كار به جايي مي‌رسد كه شيعه سر افكنده شود. امام (ره) هفته ی وحدت را براي حفظ وحدت مسلمين انتخاب كرد اما متأسفانه امروز آن وحدتي كه مد نظر امام بود در حال از بين رفتن است. اين كار به انقلاب و اسلام و امام صدمه مي‌زند.»
وي تصريح كرد: «امام هيچ‌گاه نمي‌خواست خودش را مطرح كند. برنامه ی مردم‌سالاري را امام ارائه كرد و فرمود مردم همه‌كاره هستند. ایشان براي مردم خيلي احترام قائل بود.»
خطر گسترش تفكر انجمن حجتيه
آيت‌الله توسلي با اشاره به برخورد امام خميني (ره) با تفكرات انجمن حجتيه، مي‌گويد: «مسلماً افرادي با تفكر حجتيه در حال دخالت در امور هستند و در بعضي جاها نفوذ كرده‌اند. در يكي از سخنراني‌هايم گفتم دو گروه همواره مي‌خواهند از امام انتقام بگيرند؛ يكي آمريكا كه امام ابهتش را شكست و يكي انجمن حجتيه كه امام از همان روز اول مي‌دانست چه كساني هستند. مساله ی انجمن حجتيه عادي نبود. اگر امام خميني (ره) با امام زمان ارتباط داشت، قطعاً بيشتر از حجتيه‌اي‌ها بود اما اظهار نمي‌كرد.»
وي با انتقاد از نسبت دادن برخي امور به امام زمان (ع) و طرح نظر ايشان در خصوص برخي مسائل عادي ، گفت: «الان شايع مي‌كنند كه مثلا" فلاني خدمت امام زمان (ع) رسيده است و گاهي كارهاي كوچك را به امام زمان (ع) نسبت مي‌دهند و ايشان را در نظر مردم كوچك مي‌كنند. مساله ی امام زمان (ع) مساله ی مهمي است و نمي‌توان به راحتي اين قبيل شبهات را مطرح كرد.»
آيت‌الله توسلي يادآور شد: «شاه به انجمن حجتيه آزادي داده بود تا عده‌اي به مساله ی حضرت بقيه ‌الله (ع) مشغول شوند و در مقابل نهضت امام بايستند. روزي يكي از بزرگان خدمت امام (ره) رسيد و مطلبي راجع به امام زمان (ع) مطرح كرد و امام فقط او را نگاه كرد. من به او گفتم اين چه حرفي بود كه زدي؟ مگر خود امام زمان نفرموده‌اند هر كس ادعاي رويت كرد تكذيب كنيد؟»
وي افزود: «خطاب به آقاياني كه اكنون ادعاي رويت امام زمان را مطرح مي‌كنند اين است كه نگذاريد فتح باب شود. اصلا بابيت از همين جا ريشه مي‌گيرد.»
مسوول دفتر امام سپس به ملاقات چند نفر كه ادعاي ملاقات با امام زمان را داشتند اشاره كرد و يادآور شد: «روزي سه نفر (يك زن و دو مرد جوان) كه دو نفر از بزرگان كشور را واسطه قرار داده بودند خدمت امام برسند، نزد ايشان آمدند و ادعا كردند مي‌توانند خدمت امام زمان برسند. امام فرمودند من سه مساله دارم اول آن ها را با حضرت مطرح كنيد و جواب بياوريد بعد من با شما صحبت مي‌كنم. رفتند كه جواب بياورند، امام به احمدآقا گفت به آن ها بگو شيادها دست از اين كارها برداريد.»
آيت‌الله توسلي هشدار داد: «متاسفانه اين قبيل كارها الان در حال شايع شدن است. فلان خانم جلسه تشكيل مي‌دهد مي‌گويد امام زمان (ع) در آن جلسه حضور دارد ، فلان آقا در فلان جلسه مي‌گويد امام زمان (ع) اين جا نشسته است. نسبت دروغ دادن به امام زمان (ع) از گناهان كبيره است. امام (ره) با اين قبيل مسائل به شدت برخورد مي‌كرد. امام (ره) نابغه ی عصر ما و تاريخ تشيع است. بعضي افراد از كارهايي كه امام (ره) كرد ناراحتند و در نهايت هم انتقام خود را از امام مي‌گيرند و الان هم مشغول اين كار هستند.»
خطر آسيب ديدن انديشه‌هاي مبنايي امام
وي مي‌گويد: «اگر بخواهيم انديشه امام باقي بماند نبايد فقط از امام (ره) نام ببريم اما افكار او را فراموش كنيم. امام به مردم آزادي و بها مي‌داد. بايد مساله ی‌ آزادي و مباني آن را در تفكرات امام (ره) جست‌وجو كنيم. بعد از انقلاب كدام مرجع تقليد جرات مي‌كرد كنار زن ها بنشيند؟ امام اين سد را شكست و اين عظمت را به زن ها داد و گفت "از دامن زن مرد به معراج مي‌رود". امام براي زنان احترام و آزادي قائل بود اما نه آزدي به معناي بي‌بند و باري. آزادي مد نظر امام يعني اين كه هر كسي حق داشته باشد در سرنوشت خود دخالت كند. اگر مبناي انديشه‌هاي امام را دنبال كنيم و فقط به نام ايشان اكتفا نكنيم مي‌توانيم از آسيب ديدن انديشه‌هاي امام جلوگيري كنيم.»
نقش مردم در اداره كشور

 آيت‌الله توسلي گفت: «امام (ره) همه چيز را مردم مي‌دانست. ايشان وقتي در بهشت زهرا سخنراني كردند فرمودند كه من به اتكاي مردم دولت تشكيل مي‌دهم. همه چيز امام مردم بود. مردم پشتيبان امام بودند و در جنگ تحميلي نيز نقش موثري داشتند. بارها خود حضرت امام (ره) مي‌فرمودند كه اين انقلاب را مردم به ثمر نشاندند و خود مردم نيز آن را حفظ خواهند كرد.»
مخالفت امام خميني (ره) با حاكميت يك تفكر بر كشور
آيت‌الله توسلي در اين خصوص مي‌گويد: «وقتي مجمع روحانيون مبارز از جامعه ی روحانيت مبارز جدا شد ، امام نمي‌خواست كه يك تفكر بر كشور حاكم باشد. امام مي‌گفت درگيري درست نيست ، اما اختلاف افكار بايد وجود داشته باشد. امام تفاوت افكار را باعث ترقي كشور مي‌دانست و حاكميت يك تفكر بر كشور را مضر به حال كشور مي‌دانست. امام (ره) هيچ‌گاه موافق نبود كه فقط يك تفكر واحد در حكومت جاي داشته باشد و معتقد بود سليقه‌هاي مختلف بايد حضور داشته باشند. وقتي انقلاب پيروز شد تمام مردم در صحنه بودند. حتي آن زمان چپي‌ها هم روزنامه داشتند و آزادي كامل داشتند.» 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:22  توسط صدای معلم  | 

آیت الله جنتی و نهج البلاغه

به گزارش خبرگزاري شبستان آيت الله جنتي دبير شوراي نگهبان خواستار زنده شدن روح نهج البلاغه در جامعه شد و گفت: جامعه ی ما با نهج البلاغه هم از نظر علمي و تئوري بيگانه است و هم از لحاظ اجراي آن، در حالي كه انتظار مي رفت با انقلاب اسلامي ايران به رهبري مردي از تبار علي، نهج البلاغه، اجرا شود كه كمتر شاهد آن بوديم.

دبير شوراي نگهبان نياز اصلي جامعه را حضور نهج البلاغه در تمام ابعاد زندگي اجتماعي دانست و تصريح كرد: اگر در جامعه ی امروز فقر، فساد، و ... ديده مي شود علت عمده ی آن كمبود، خلأ و بي توجهي به نهج البلاغه است. وي در ادامه عدالت را مهمترين دستاورد حكومت علي (ع) خواند و خاطر نشان كرد: ما اگر نتوانيم در جامعه ی اسلامي عدالت را اجرا كنيم به فرموده ی مقام معظم رهبري وجود دولت اسلامي لغو است.

 عضو هيئت امناي بنياد غدير يادآور شد: بايد در بعد اجتماعي ميان مردم تبليغ كنيم به طوري كه مردم طلبكار نظام شوند كه چرا به نهج البلاغه عمل نمي شود و هر جا نقصي ديدند با گوشزد كردن آن گوشه از نهج البلاغه كه به آن عمل نشده، در صدد رفع آن برآيند. وي تأكيد كرد: فقط در اين صورت است كه مي توانيم در عمل و اجرا قوي عمل كنيم.

 

منبع: كيهان 25 آذر 83 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:15  توسط صدای معلم  | 

نامه ی همکاران سابق وزیر آموزش و پرورش به مجلس

جمعي از همکاران وزير پيشنهادي آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم (شغل قبلي آقاي فرشيدي) طي ارسال نامه اي به «انتخاب»، ضمن تأكيد بر آن چه «عدم توانمدي» وي خوانده شده، ‌آورده اند: انتشار اين مطالب، مي تواند مانع از تکرار اشتباهات گذشته شود.

به نام خدا

در سال تحصيلي 83-84 بحث هايي در مجتمع آموزشي معلم براي بار N ام مطرح شد که هيچ يک از همکاران درگير مباحث فکر نمي کردند شايد مخاطب اصلي آن ها روزي در قد و قامت وزارت جلوه کند.

اکنون که جناب آقاي فرشيدي که بر سر توانمندي ايشان براي سمت مديريت مجتمع آموزشي معلم بحث بود، به چهره اي ملي تبديل شده اند، بد نيست گوشه اي از اين چالش ها که به رقم خوردن سرنوشت يک ميليون معلم و پانزده ميليون دانش آموز مي انجامد، جهت اطلاع مطرح شود.

عدم توانمندي ايشان آن چنان محرز بود که اگر نبود حساسيت آموزش و پرورش شايد تنظيم کنندگان اين نامه نيز مصالح کشور را در امر ديگري مي دانستند.

نامه ی ذيل برآوردي است از 8 سال همکاري با جناب آقاي فرشيدي در مجتمع آموزشي معلم که البته بخشي از موارد، جزيي و به مسائل داخلي مجتمع باز مي گردد؛ ليکن ريشه هاي همه ی آن ها را مي توان در مديريت بسته ی فرهنگي ايشان جستجو کرد.

باسمه تعالي

نامه ی سرگشاده به مديريت مجتمع معلم؛ جناب آقاي فرشيدي

هشت سال در پشت درهاي بسته سخناني گفته شد كه همه به قصد اصلاح مجتمع بود و شما تنها به بخش هايي از آن عمل كرديد كه منافع حداكثري اقتصادي را در بر داشت. به مرور بر ما ثابت شد كه مجتمع بيش از آن كه فرهنگي و ديني باشد اقتصادي و پايگاهي براي سياست ورزي شخص شماست. از آن جا كه همكاران بسيار ديگري كه برخي در مجتمع هستند و برخي هم اخراج و يا از همكاري مجتمع انصراف داده اند، اين سخنان را بيان كرده اند و شما به اندازه ی نيم كردار حاضر به پذيرش نشديد،وظيفه ی خود مي دانيم يك بار ديگر و اين بار سر گشاده با شما سخن بگوييم و چون در آخرين اختلاف خود را به شهيد مظلوم بهشتي تشبيه فرموديد با همين لقب شما را خطاب مي كنيم.

شهيد بهشتي عزيز! جناب آقاي فرشيدي! به كجا چنين آرام و بي سرو صدا؟ سيستم هاي بسته شايد حسن مديريت آسان را همراه داشته باشند وليكن فراموش نكنيم كه مديريت آسان به شدت بي نتيجه و فساد آور است. سه سال پيش ضرورت تشكيل اتاق فكر را براي مجتمع فرياد كرديم و شما آن را خارج از ساختار آموزش و پرورش دانستيد و حال آن را از زبان رهبري زمزمه مي كنيد؟ مطمئن باشيد اتاق فكر همانند تربيت ديني براي مدرسه ی شما سود آور است. درنگ هاي شما در تشخيص حركت ها، مجموعه را آبستن حوادث بسياري نموده است. اميدواريم زودتر پيشگيري فرماييد.

نوآوري در آموزش و پرورش به هيچ وجه دشوار نيست. آيا مي شود ده سال تمام با مديراني توانمند جلسات چند ساعته هفته اي داشت و مشكلي باقي بماند؟ به جرات مي توان همه ي موضوعات سال بعد جلسات با جواب هاي احتمالي شما را حدس زد. شما بيشتر شايسته ی دريافت يك توليت موقوفه موفق! مي باشيد و قانون هم همين را مي گويد وليكن اجازه نداريد بر استعدادها مهر توقف بزنيد. اداري بودن با انقلابي بودن منافاتي ندارد؛ ارائه ی پيشنهادهاي كاربردي براي بخشهاي مختلف، تماميت خواهي نيست و دخالت در امور ديگران محسوب نمي‌شود. مجتمع را وقف نماييد وليكن متوقف ننمایید. مجتمع معلم بيش از هر زمان ديگر نياز به خلاقيت و نوآوري به جاي پافشاري بر شيوه هاي گذشته و نا كارآمد، شفافيت در عوض بستن سيستم و دوگانه و چند گانه عمل كردن، محبت و احترام در عوض خداي ناكرده! تحقير و تخفيف انسان ها، عدالت و رسيدگي به حقوق همه ي مخاطبين به جاي تبعيض و حق خوري ها، رو در رو سخن گفتن‌ بجاي پشت هم گويي ها دارد. 27سال پيش اجازه داشتيد در مورد نظام حكومتي و استقلال و آزادي اين مرز و بوم نظر بدهيد. چگونه در مجتمع شما نمي توان براي يك فيش حقوق حتي پيشنهاد داد؟ فراموش نكنيم خنثي بودن، ترجمه ی اشتباه اعتدال است و فارغ التحصيلان ما بيش از آن كه معتدل باشند خنثي هستند. نسل عوض شده است و هنوز حضرت عالي در اعمال همان شيوه هاي قديمي بر همكاران پافشاري مي نمائيد. لازم است بدانيد كه حقوق معلمان و مربيان چيزي نيست كه بتوانيد آن را با اهداف موقوفه معاوضه كنيد. همكارانتان را روستايي زادگاني قلمداد نكنيد كه شما آن ها را به مكنت و مال رسانديد. مربيانتان را محتاج و واداده ی فرهنگي نخوانيد. به معلمان لقب خوارج ندهيد. چاه نفس مربي خود را خالي نينگاريد. بي تربيتشان نناميد. به آن ها انگ دزدي نزنيد. خارج از دايره ی تعادل رواني نشناسيد و... از بد حادثه عده اي مجبورند بي منطقي شما را بپذيرند. روزي كه بد حادثه تمام شود اين گروه به حق عليه شما اقدام خواهند كرد؟ كما اين كه گروه ها و اشخاص بسياري با نيت خير آمدند و با ضديت آشكار با شما رفتند. معلمي شغل انبياست. وليكن قرار نيست با خرج كردن بي مزد بودن انبيا از حق و حقوق همكاران كاسته شود. قطعاً بهتر مي دانيد دين فقط نماز جماعت اجباري نيست، اركان ديگري هم دارد. مديران و معلمان شايسته تشويقند، نه وامدار كردن. مرئوس خوب بودن هنر نيست رئيس خوب بودن و ماندن هنر است. شما كه قانون اساسي را تنظيم كرديد، چگونه ممكن است از نوشتن چند سطر جهت شفافيت بخشيدن به اداره ی مدرسه عاجز باشيد؟ لازم نبود همه ی امور مالي و رفاهي در دست شما باشد و سليقه اي با افراد برخورد كنيد. خداي ناكرده شائبه ی وامدار كردن نيروها از جانب شما پيش مي آيد. وام قرض الحسنه، تعاوني مسكن، تعاوني مصرف، نظام حقوق و دستمزد، اين همه كار، شما و همكارانتان را خسته مي كند براي تفريح هم كه شده به تعليم و تربيت توجه كنيد! طراحي نظام حقوق و دستمزد امري تخصصي است و نمي بايستي به كسي كه تجربه و علمش را ندارد واگذار شود. از روزنامه ي رسالت خسته شديم خواهشمند است به شعور معلمان احترام بگذاريد. اعطاي ده ميليون وام به يك نفر از كاركنان بر اساس كدامين نظام است؟ بي مبنايي در لطف شما موجب نفاق و سستي انسجام مي شود. حقوق اشخاص را به صورت لطف و لطف را بدون نظام ارائه نفرماييد. با مشاوري مشورت كنيد كه ترسو و حريص و بخيل نباشد. اگر در اين مجتمع بيش از 10% براي امر تعليم و تربيت وقت بگذاريد، نتايج درخشاني خواهيد گرفت. از وقف تنها به توليت آن اكتفا نكنيد اهداف را پيگيري فرماييد اهداف. توليت معناي ديگر مديريت اسلامي است و نه اريكه اي كه تكيه بر آن كارفرمايي مي سازد كه خود را پاسخگوي هيچكس جز خدانمي داند. بر هر كدام از اعضاي مجتمع بعد از خدا چهار ركن (دانش آموزان- اوليا- همكاران- مديران) ناظرند، ناظر شما كيست؟صِرف طرح يك يا چند انتقاد و پيشنهاد، مسموم كردن فضا و تكثير اشكال نيست. بدانيد اگر اول جلسات يكشنبه صبح، رفتار سازماني بخوانيد تاثيرش بيشتر است از قرآني كه ترجمه اش را در سازمان نمي دانيد. در برخي انتخابات، از امكانات و نيروي انساني مجتمع به نفع فرد و گروه خاصي استفاده مي شود آيا بقيه ی كاركنان‌مي‌‌توانند در راستاي چارچوب قانون اساسي از اين امكانات استفاده نمايند يا اساسنامه تنها به شما اجازه چنين كاري را مي دهد؟! فراموش نكنيد از بركت انقلاب و رانت مذهبي، توليت يك مجتمع چند ميلياردي را عهده دار شديد. كمتر از 10 % فارغ التحصيلان روخواني قرآن بلدند. كجاست آن تربيت ديني؟ اشتباه نشود خطاي اصلي مجتمع آن نيست كه با صرف يك ميليارد بودجه در سال نمي توانيم روخواني قرآن را آموزش دهيم خطاي بزرگ بي هدفي است، بي هدفي.
كسي كه با عدم شفافيت به سوء تفاهم ها دامن مي زند؛ مقصر است. خواهشمند است براي يك بار هم كه شده گزارشي از تراز مالي پانزده ساله مجتمع موقوفه اعلام فرماييد. قول مي دهيم كه نگاه تماميت خواه طمع كار حريصمان را بر سود ناچيز شما درويش كنيم. ديانت ما عين سياست ماست و ديانت ما هم عين اقتصاد ماست. خدا عاقبت و آخرت اين ديانت را بخير كند. سرعت حداكثري شما در باز پرداخت وام ها و تأمين سرمايه براي تاسيس مدرسه اي ديگر ستودني است، به شرط آن كه به حداقل هاي تعليم و تربيت در مدرسه آسيب وارد نشود. چه كسي گفته است كه از 160 ميليون دريافتي پيش دانشگاهي؛ بايستي 35 درصد سود برداريد؟ اين سود حداكثري است يا حداقلي؟ تعداد دانش آموزان كلاس ها به 37 نفر رسيده، اين تعداد حداكثري است يا حداقلي؟ شهريه ی مدرسه در 4 سال گذشته 400 % افزايش داشته، اين افزايش حداكثري است يا حداقلي؟كسر نكردن 300 هزار تومان سهم الاجاره شهريه دانش آموزان پيش دانشگاهي از شهريه ی سال گذشته دليلي است بر آن كه قصد همراهي با اوليا را هم نداشته ايد. اين افزايش ناگهاني حداكثري است يا حداقلي؟ اين كه 200 نفر كادر مجتمع در نفعشان از مجتمع، عليه شما جمع شده اند، بدبيني است يا خوش بيني؟ اين كه حداكثر ماليات را كسر كنيد و حداقل بپردازيد اين امر؛ حداقلي است يا حداكثري؟ چگونه است كه دريافت 3200 متر زمين ديگر از شهرداري لطف و بزرگواري دولت جمهوري اسلامي نيست. وليكن پرداخت چند ميليون حق بيمه و ماليات، محدود كردن فعاليتهاي فرهنگي و اختلافات سياسي و... نام مي‌گيرد؟! در سال پاسخگويي نه پرسشگري را ترويج داديد و نه پاسخگويي را. يك پرسش همكاران را هم پاسخ نداديد. نصب والاترين و قشنگترين جملات اسلام و مسلمين به بدترين شكل ممكن حداكثري است يا حداقلي؟ چرا در هنگام انگ زدن به كاركنان به حداقل اكتفا نمي كنيد؟ دزد ناميدن و خوارج ناميدن و... حداكثري است يا حداقلي؟ تشبيه خودتان به شهيد بهشتي آويزان كردن عكس شهيد رجايي، خرج كردن حداكثري دين است يا حداقلي؟ از هيات امنا بعضاً در جهت اهداف تربيت ديني هم بهره گيري نماييد. برخي از آن ها راهگشايي‌هاي خوبي دارند.خدا پدرتان را بيامرزد، رانتي از دولت جمهوري اسلامي ستانده ايد اگر از گرو بنياد آزاد شود تصميم به وقف آن داريد،  عده اي را به افتخار شغل انبيا نايل كرده ايد، كار خير منت گذاشتن ندارد. شما مؤسسيد يا مدير مجتمع و يا هر دو!؟ مدرسه؛ مجموعه اي از حداكثر مشكلات است و مي توانست در نگاه حداقلي شما به حداقل مشكلات كاهش يابد. قطعاً نكاتي كه بيان شد يك بازخورد حداكثري است. اميدواريم به گوش جان بشنويد و بدانيد كه همكاري كه 8 سال كار كرد و 80 روز هم مرخصي نرفت و راحتي و آرامش را فراموش كرد و از صفر پيش دانشگاهي به قابل قبول رسانده اش توانسته برادري اش را در وقف ثابت كند، وليكن متاسفانه چشم بينايي نيست. تفكيك مجتمع به جزاير خرد جدا از هم و بعد ايجاد تفرقه و مديريت از سايه، سياستهايي نيست كه بتوان در آن همدلي برادرانه جست و بيچاره انسانهايي كه ادبيات ديني نهفته در سياست گفتاري شما را حمل بر نيت خير خواهانه و اسلام خواهانه ی شما مي كنند و نمي دانند در پس اين گفتارهاي عاشقانه، اعمالي عاقلانه و اقتصادي و عقلي مقتصد و طالب پول وجود دارد كه در جاي جاي پيكره ی مجتمع قابل پي گيري است. جملاتي كه بيان شد نمي تواند گوياي سرنوشتي باشد كه شما، همكاران،  اوليا، دانش آموزان و الگوي تعليم و تربيت كشور را دچار كرديد. ولي بياني است حداقلي از آن چه رفته آمد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. والسلام

جمعي از همکاران وزير آموزش و پرورش در مجتمع آموزشي معلم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:50  توسط صدای معلم  | 

سخنان رئیس جمهور در دفاع از وزیر (از حرف تا عمل)

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)؛ دكتر محمود احمدي‌نژاد، رييس‌جمهور در جلسه ی رأی اعتماد به وزیر آموزش و پرورش گفت: وزارت آموزش و پرورش شايد مهم‌ترين سازمان اداري و اجرايي كشور باشد. در مورد اين وزارتخانه بايد چندين تصميم بزرگ بگيريم.  آموزش و پرورش مثل همه‌ي دستگاه‌ها كاملاً ملي است و كساني كه در آن كار مي‌كنند اگر به فكر كارهاي گروهي و باندي باشند براي آن دستگاه يك سم مهلك است. آموزش و پرورش بايد از اين فضاي جناحي خارج شود زيرا متعلق به نسل‌هاي آينده و انقلاب است. آموزش و پرورش در مرحله‌ي اول بايد مسائل دروني خود را حل كند و بعد گام‌هاي بلند را بردارد.

منبع: خبرنامه ی گویا

صداي معلم: به نظر شما چقدر از این سخنان به واقعیت پیوسته است؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:45  توسط صدای معلم  | 

لزوم تغییر رویکرد آموزشی در نظام تعلیم و تربیت

 

جام جم رئيس سازمان پژوهش و برنامه ريزي با نقد حاکميت رويکرد آموزشي در آموزش و پرورش گفت: متأسفانه به دليل تاثير آسيب زاي کنکور در فرآيند تعليم و تربيت، سيستم آموزش و پرورش همانند کارخانه اي تلاش وافري دارد تا مجموعه اي از آموخته هاي قبلي را به ذهن کودکان منتقل کند.

مهندس مهدي نويد ادهم، با بيان اين که مجالي براي انديشمندان و پرسشگري در آموزش و پرورش وجود نداشته، چرا که امکان رويارويي با مساله فراهم نمي آيد، اذغان کرد: اگر بتوان رويکرد آموزشي نظام تعليم و تربيت کشور را به رويکردي فرهنگي- تربيتي تبديل کرد و بيش از انتقال معلومات و محفوظات در جستجوي تقويت مهارت ها و اصلاح نگرش ها بود، به راحتي مي توان پرسشگري و تحقيق را در کشور نهادينه کرد.

 

منبع : اخبار آموزش و پرورش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:44  توسط صدای معلم  | 

مقاومت مدارس در برابر حوادث

مهندس"حبيب‌اله بوربور" در گفت و گو با خبرنگار ايرنا، گفت: ‌اينك۳۰% مدارس كشور تخريبي هستند و فضاي مناسبي براي ادامه ی تحصيل دانش آموزان نيست.

وي اضافه كرد: شرايط۳۰% مدارس كشور نيز به گونه‌اي‌است كه قابل مقاوم‌سازي و بازسازي هستند و اعتبار لازم براي آن نيز پيش‌بيني شده است كه از اعتبارات مقاوم‌سازي، امسال بايد از صندوق ذخيره ي ارزي در اختيار اين سازمان قرار گيرد. برداشت اين اعتبار از صندوق ذخيره ي ارزي نيز مستلزم تصويب مجلس شوراي اسلامي و تأييد شوراي نگهبان است تا پس‌از آن طرح بازسازي و مقاوم‌سازي اين مراكز آموزشي، عملياتي شود. اگر بخواهيم مدارس تخريبي موجود در كشور را كه بيش از ۱۲۷هزار كلاس است، با اعتبارات موجود خيرين، مردمي و دولتي بسازيم، حدود ۱۰سال طول مي‌كشد. او ادامه داد: بر اين اساس نياز است كه دولت اعتبار بيشتر و مناسب تري را به ‌اين كار اختصاص دهد تا اين كه در آينده مشكلات كمتري در اين زمينه داشته باشيم و يا آن كه نداشته باشيم. معاون وزير آموزش و پرورش و رييس سازمان نوسازي، توسعه و تجهيز مدارس كشور، گفت: اعتبار عمراني براي بازسازي مدارس كشور حدود ۴۵۰۰ ميليارد ريال و اعتباري كه خيرين تعهد كرده‌اند نيز حدود ۲۷۰۰ ميليارد ريال است. بوربور با تأكيد بر اين كه با اين اعتبار فضايي كه در سال تحويل مي‌دهيم تقريباً دو ميليون متر مربع زيربنا است، افزود: هم‌اينك حدود ۲۷ميليون متر مربع زيربناي آموزشي موجود، فاقد استحكام لازم براي اين است كه دانش‌آموز در آن قرار گيرند.

وي با اشاره به نقش مشاركت‌هاي مردمي در بازسازي مراكز آموزشي، افزود: ما معتقد هستيم كه همه بايد با همديگر دست‌در دست هم دهيم و يك عزم ملي را در كشور ايجاد كنيم تا اين مشكل حل شود.

 

منبع: اخبار آموزش و پرورش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 8:43  توسط صدای معلم  | 

حکایت قدیمی کسری بودجه ی آموزش و پرورش

رييس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي در سخنراني خود در نشست استانداران در وزارت كشور با تاكيد بر رفع گلوگاه‌هايي كه سر راه سرمايه‌گذاري در استان‌ها و اشتغال‌زايي در آن ها وجود دارد، گفت: «نبايد نگران تجهيز منابع باشيم. آخرين محدوديت، محدوديت مربوط به منابع مالي است، بايد به سمتي برويم كه ساير مشكلات پيش روي سرمايه‌گذار را حل كنيم.» وي در ادامه با يادآوري اين‌كه در بودجه ي سال 85 بودجه‌ريزي عملياتي پيش‌بيني شده گفت: «بودجه ی سال 84 نزديك به هشت هزار ميليارد و 500 ميليون تومان كسري داشت كه سه هزار ميليارد تومان آن از ناحيه ی محقق نشدن درآمد‌ها و پنج هزار ميليارد و 500 ميليون تومان از ناحيه ی افزايش هزينه‌ها ايجاد شده است.»

 وي با بيان اين‌كه هزينه‌هاي مربوط به بخش آموزش و پرورش استاني است، گفت: «در اين بخش يك هزار ميليارد و 200 ميليون تومان كسري وجود دارد.»

 رهبر با اشاره به پروژه‌هاي عمراني به جا مانده از دولت قبلي تاكيد كرد: «پروژه‌هاي جديد عمراني براي اجرا نخواهيم داشت؛ زيرا اگر هنر كنيم پروژه‌هاي عمراني قبلي را اجرايي مي‌كنيم.»

 

منبع : اخبار آموزش و پرورش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:15  توسط صدای معلم  | 

تاثیر بومی سازی کتب درسی در کاهش افت تحصیلی

بومي سازي كتاب هاي درسي در كاهش افت تحصيلي دانش آموزان موثر است.

مهدي نويد ادهم؛ معاون پژوهش و برنامه ريزي وزير آموزش و پرورش در گفت وگو با خبرنگار موج با بيان اين مطلب افزود: درحال حاضر كتاب هاي درسي مناطق محروم و پايتخت يكسان است و با توجه به آشنايي بيشتر دانش آموزان مناطق غير محروم و شهري با كلمات، دانش آموز مناطق محروم از شرايط يكساني در تحصيل برخودار نيست. وي تصريح كرد: بومي سازي كتاب هاي درسي نيازمند صرف وقت، دقت نظر و هزينه است اما صرف اين هزينه در مقابل افزايش توان يادگيري كودكان در مناطق مختلف و هزينه هايي كه به آموزش و پرورش به دليل عدم موفقيت دانش آموزان در مقاطع مختلف تحميل مي شود ارزشمند است. ایشان با خاطرنشان ساختن آماده سازي برنامه درسي ملي آموزش و پرورش تادوسال آينده اين تاكيد كرد؛ پس از تهيه ی برنامه ی درسي ملي آموزش و پرورش، بومي سازي كتب درسي نيز انجام خواهد شد.

 

منبع : اخبار آموزش و پرورش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:11  توسط صدای معلم  | 

تجدد خواهی و روشنفکران دینی

گزیده ای از گفتگو ی سيروس علی نژاد با حسن يوسفی اشکوری  

 نام حسن يوسفی اشکوری، از مشهورترين چهره های معترض پس از انقلاب، از مجلس اول بر سر زبان ها افتاد. برخوردها و موضع گيری هايش از همان زمان که نماينده ی مجلس بود، از او چهره ای متما يز می ساخت. اعتراض های او در يک حکومت دينی حساب او را از ديگران جدا می کرد. پس از جنگ و تا پيش از روی کار آمدن خاتمی در حلقه ملی– مذهبی هايی قرار گرفت که به نشر افکار خود در يکی دو نشريه می پرداخت. اوايل دولت اصلاحات با شرکت در کنفرانس برلين، در گروه روشنفکرانی قرار گرفت که از مطرح کردن اعتراضات خود در سطح جهانی بيمی به دل راه نمی دهند.

 

مبنای روشنفکری شناخت و آگاهی است. مبنای دين ايمان است. روشنفکری دينی چه سهمی از شناخت و چه سهمی ازايمان دارد؟ آيا می توان شناخت و ايمان را با يکديگر ممزوج کرد؟ اگر ممکن بود چرا در طول تاريخ روشنفکری به معنی جديد در ايران پديد نيامد؟

 در چند سا ل اخير اين سوال به طور جدی مطرح شده که جمع روشنفکری و دينداری چگونه ممکن است؟ از نظر برخی، جمع روشنفکری و دينداری ممکن نيست. اما از نظر بنده چنين تناقضی وجود ندارد. می توان هم روشنفکر بود هم ديندار. به نظر می رسد کسانی که جمع روشنفکری و دينداری را متناقض می يابند، تلقی شان از دين و دينداری، همان تلقی رايج از دين داری است. يعنی همان دين داری سنتی و اسلام سنتی. واقعيت اين است که بين اين نوع دين داری با روشنفکری جديد نمی توان سازگاری ايجاد کرد، اما روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند که بر اساس آن به نظر می رسد روشنفکری ودين داری نه تنها متناقض نيستند بلکه حتی لازمه ی دينداری داشتن مرتبه ای از خصلت روشنفکری است.

اين که می گوييد روشنفکران دينی تفسير ديگری از دين دارند ، يعنی اين که بر اساس تلقی سنتی از دين، روشنفکری و دين داری ناسازگار ولی بر اساس تفسير شما سازگارند؟

روشنفکر عبارت است از انسانی که دارای فکر روشن است. روشنی در اين جا به معنای آگاهی است. اولين خصلت روشنفکر آگاهی است. روشنفکر به خرد نقاد اتکا دارد. همه چيز را به زير تيغ نقد می برد. خصيصه ی ديگر روشنفکر، آلترناتيو سازی است. چيزهايی را نقد و نفی می کند تا چيزهای ديگری سر جايش بگذارد. انديشه ی معطوف به عمل هم از ويژگی های روشنفکر است. در هر حال هيچ روشنفکری نيست که انديشه اش معطوف به تغيير اجتماعی نباشد. روشنفکر به قول کانت کسی است که جرات دانستن داشته باشد. در گذشته هم کسانی بودند که بين عقل و دينداری، بين تعبد و تعقل، سازگاری نمی ديدند. اگر همان تلقی سنتی را از دين داشته باشيم، روشنفکری و دينداری ناسازگارند. ولی اگر عميق تر به قرآن و اسلام نگاه کنيم، به نظر من متناقض نيست. برای آن که اساس ديانت بر تعقل است، نه تعبد.همه ی علما، می گويند که قبول اصول دين تحقيقی است نه تقليدیتحقيق در دين واجب است و تقليد حرام.

آرامش دوستدار در "درخشش های تيره" می گوید: اساساً "دين خويی" مانع تفکر است. چرا که سبب می شود شما نپرسيده و ندانسته قبول کنيد و بپذيريد. در "امتناع تفکر در فرهنگ دينی" هم حرفش اين است که با توجه به تاريخ ايران و اسلام و حتی پيش از اسلام، انديشيدن در دين امر محالی است. نظر شما چیست؟

اساساً اين مدعا درست نيست. قبول دارم که نوعاً اين جوری هستيم اما اشکالی که هست اين است که آقای دوستدار آن را به عنوان حقيقت و جوهر دين می گيرد و می گويد اين است و جز اين نمی تواند باشد. ما می گوييم نه، اين نبوده و جز اين می تواند باشد. آقای دوستدار می گويد کسی که دين دار باشد پرسشگر نيست. در اين مورد بايد گفت که اولاً آقای دوستدار بايد به شکل ايجابی برای مدعايش دليل بياورد و ثانياً اگر اين حرف درست باشد آن وقت بايد ايشان بپذيرد که در تمام طول تاريخ همه ي متفکرانی که دين دار بودند پرسشگر و عاقل نبوده باشند. اما متفکران تاريخ، دين دار بوده اند. بله بين آداب و سنن دينی وعقل، حد اقل در مواردی تناقض وجود دارد اما روشنفکران دينی دارند همان کاری را انجام می دهند که آقای دوستدار به آن ايراد می گيرد.

روشنفکری دينی پديده ی بعد از انقلاب است. نه اين که پيش از انقلاب روشنفکری دينی وجود نداشت. اما حضور روشنفکری دينی بعد از انقلاب بود که بيشتر احساس شد و مفهوم روشنفکر دينی بعد از انقلاب پديد آمد. به نظر شما چه ضرورت هايی باعث شد که روشنفکری دينی به وجود آيد؟

روشنفکری دينی مراحل و دوره های مختلفی را پشت سر گذاشته و هر دوره هم ويژگی های خودش را داشته است. مثلا" در دهه های چهل و پنجاه، مولفه های آن عبارت بوده است از يک نوع اسلام اجتماعی و انقلابی، معطوف به تغييرات ساختاری و بنيادی رژيم سياسی، نفی سلطه ي استعمار و برانداختن استبداد و توسعه ي اجتماعی و از اين قبيل. با تحقق انقلاب، اين اوضاع تا حدی به هم ريخت و روشنفکران دينی در محاق رفتند. به علت شوکی که به اين ها وارد شد تا سال های ۶۷ و ۶۸ جريان روشنفکری دينی خيلی ضعيف شد. به دليل سانسور، خيلی فعال نبودند. در سال های ۶۶ و ۶۷ با افکار و انديشه های جديدی که دکتر سروش مطرح کرد در واقع مرحله ی سوم روشنفکر دينی آغاز شد. در دهه ي چهل و پنجاه موضوع آزادی و حقوق بشر نزد روشنفکران دينی چندان برجسته نبود، بلکه تحت شعاع مباحث ديگر قرار داشت. آزادی هم به مفهومی که امروز از آن سخن می گوييم چندان مد نظر نبود. شايد در ميان روشنفکران دينی، مهندس بازرگان بيش از همه، دغدغه ی آزادی به معنی امروز را داشت. برای اين که او تفکر ليبرال تری داشت، معتدل تر بود. به هر حال می خواهم بگويم که روشنفکری دينی ما در دوره ي بعد از انقلاب، با يک تفاوت اساسی، ادامه ي همان روشنفکری دينی قبل از انقلاب است. تفاوت در اين است که اسلام سياسی و انقلابی يا به قول دکتر سروش اسلام حد اکثری، که بخواهيم همه ی مسائل را در چارچوب دين حل کنيم و بر اساس مبانی دينی بخواهيم با سياست و اقتصاد و فرهنگ برخورد کنيم، امروزه يا صريحاً نفی می شود يا آن که زير سوال رفته است. بنابراين روشنفکری دينی امروز به ليبراليسم و ليبرال دموکراسی گرايش دارد در حالی که در گذشته به سوسيال دموکراسی گرايش داشت.

تصور می کنيد اين تغييرات حاصل شرايط جمهوری اسلامی است يا علل ديگری دارد؟

يکی از دلايل عمده حتماً وجود جمهوری اسلامی است اما چيزهای ديگری هم هست. قبل از انقلاب اگر می خواستيم اعلاميه ای تکثير کنيم، با کاربن می کرديم. حد اکثر چيزی که برای اين کار می شناختيم استنسيل بود. اما امروزه فاکس و اينترنت و تغييرات عمده ی تکنولوژيک سبب شده افکار و انديشه ها تکان بخورد. منابع و اطلاعات هم بيشتر شده است. به نظر من همه ي اين ها در تغيير افکار روشنفکر دينی موثر بوده اما تجربه ی جمهوری اسلامی شايد بيش از همه تأثيرگذار بوده است. در واقع بعد از انقلاب بود که متوجه شديم برخی از حرف های بازرگان، يا شريعتی يا ديگران که رهبران فکری و سياسی ما بودند، اساساً درست نبوده يا يک بعدی بوده است. بسياری از حرف ها هم درست بوده اما به درستی تفسير نشده است. امروز وقتی من به گذشته ام بر می گردم می بينم خيلی عوض شده ام. اين تغيير معلول علل و عوامل داخلی و خارجی متعددی است. مثلاً غالب روشنفکران دينی پيش از انقلاب زبان خارجی نمی دانستند يا اگر می دانستند در حد تخصصی نمی دانستند. امروزه ما می بينيم که مثلاً آقای شبستری که يک روحانی است سال ها در آلمان زيسته، زبان آلمانی می داند، و آن چه می گويد در واقع بيشتر تحت تاثير الهيات پروتستانی است. يا آقای دکتر سروش تحصيلکرده ی انگليس است و زبان انگليسی می داند. فلسفه ی علم خوانده و با دانش های امروزی آشناست. در حالی که ما قبل از انقلاب چنين تخصص هايی نداشتيم. جوان ترها هم با منابع فکری جهانی آشنايی يافته اند و مستقيماً از زبان های ديگر تغديه می شوند. تأثير اين جور چيزها را هم البته نبايد ناديده گرفت.

چرا می گويند روشنفکری دينی؟ ظاهراً اين نامی است که اين دسته از روشنفکران خودشان انتخاب کرده اند و به اين ترتيب روشنفکران دينی را از ديگر روشنفکران جدا می کنند؟

 روشنفکر به اعتبار آن که روشنفکر است دينی و غير دينی ندارد. اما مفهوم اين پسوند دينی، در برابر دو جبهه قرار می گيرد. يکی جبهه ی سنت گرايان و ديگر جبهه ی متجددان سکولار و غير مذهبی. روشنفکران دينی از يک سو در مقابل سنت گرايان قرار دارند چرا که سنت گرايان به دين تعبدی و تقليدی اعتقاد دارند. روشنفکران دينی به دين تقليدی اعتقاد ندارند. سنت دينی را نقد می کنند. از همان صد سال پيش مرتب سنت دينی را نقد کرده اند. به همين دليل سنت گرايان همواره اينان را تکفير کرده اند. به خاطر اين که آن ها سنت را مساوی با دين گرفته اند. در حالی که روشنفکران دينی بين سنت و دين فرق می گذارند. بين دين حقيقی و تاريخی فرق می گذارند. اصطلاحات شريعتی درباره ي تسنن اموی و تسنن نبوی يا تشيع صفوی و تشيع علوی برای نشان دادن همين تمايز است. همه ی اين ها برای اين است که نشان دهد دين آن چه در آغاز بوده، يک نقش و ماهيت داشته، و بعداً در سير تاريخی و در تعامل با تحولات سياسی - اجتماعی، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا به هر حال تبديل به يک چيز ديگری شده است. روشنفکران دينی از يک طرف چون در برابر سنت قرار می گيرند عنوان روشنفکر دينی را به خود داده اند تا با سنت گرايان فرق و مرز بندی داشته باشند. از طرف ديگر هم روشنفکران دينی در برابر روشنفکران غير دينی يا ضد دينی قرار داشته اند. وقتی کسی به غير از روشنفکری به مکتبی مانند اسلام تعلق دارد، طبيعی است با کسی که اساساً به اسلام اعتقادی ندارد خط کشی کند. بنابراين روشنفکران دينی می خواهند با روشنفکران ديگر مرزبندی داشته باشند. همان گونه که فی المثل ماترياليسم يا مارکسيسم يا سوسياليسم يا اگزيستانسياليسم يا هر مکتب فلسفی– اجتماعی ديگر منبع تغذيه ي فکری و ايدئولوژيک شماری از روشنفکران است، اسلام نيز منبع تغذيه ي فکری و الهام روشنفکران مذهبی است. به هر حال بين روشنفکران ديندار با غير دينداران فرق هست يا نيست؟ اگر هست ناچار بايد با اصطلاحی آن را بيان کرد.                                 

  شگفت اين است که ما ايرانی ها از يک سو برای کسب تمدن يا مدنيت جهانی با ديگران مسابقه گذاشته ايم، و از سوی ديگر وقتی به فرهنگ می رسيم متحجر و مقاوم می مانيم. مثلا ًهمين کشاکشی که ما برای انرژی هسته ای با اروپا و آمريکا داريم بر سر کسب مدنيت و مظاهر آن است. انرژی هسته ای که ما به هيچ وجه نمی خواهيم از آن چشم بپوشيم، حاصل علم و فرهنگ غربی است. اما وقتی سخن بر سر اين است که برای کسب اين مدنيت، فرهنگ ديگری هم لازم است ما پس می نشينيم و به فرهنگ خود می چسبيم. مثلاً چنان مدنيتی، فرهنگ دمکراسی لازم دارد. ضرورت آن پذيرفتن حقوق بشر است. اين تعارض را چگونه می توانيم به جايی برسانيم؟

خب در اروپا سير تحولات در يک پروسه ی طولانی طی شده و عمدتاً هم به قول خود غربی ها خوابگردانه بوده است يعنی روشنفکران عصر رنسانس نمی دانستند صد سال بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی ما امروزه می خواهيم آن چه را در اروپا به صورت يک پروسه انجام شده، به صورت يک پروژه انجام بدهيم و اين شدنی نيست.           

 اصلا شدنی نيست يا طول خواهد کشيد؟

هم طول می کشد و هم معلوم نيست که سرانجام به کجا می رسيم و محصول چه خواهد بود. ما می خواهيم محصول چيزهايی را که آن ها داشتند داشته باشيم و به مبادی و مبانی آن توجه نمی کنيم. بنابراين يک تفاوت اساسی بين ما و آن ها وجود دارد. اين است که مدعياتی چون « ما بايد از نوک پا تا فرق سر فرنگی بشويم »، يا « اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی » ميسر نيست. ولی به هر حال چه آن تفکر افراطی فرنگی شدن و چه تفکر معتدل تر روشنفکران مذهبی که می گفتند خوبی هاشان را بگيريم و بدی هاشان را بگذاريم، هيچ کدام تا کنون موفق نبوده است. به نظر من اين امر دو دليل دارد. اول اين که ما می خواهيم به عنوان يک پروژه و به صورت آگاهانه از آن استفاده کنيم. دوم اين که آن ها اول مدرنيته را به وجود آوردند بعد مدرينزم و مدرنيزاسيون آمد اما ما در اينجا می خواهيم بدون مدرنيته، مدرنيزم داشته باشيم و اين شدنی نيست. کاری که رضا شاه آغاز کرد ولی شکست خورد. اول بايد مدرنيته باشد به اين معنا که تفکر و انديشه تغيير کند. وقتی انديشه ی جمعی تغيير کرد روابط اجتماعی هم به طور طبيعی تغيير خواهد کرد. ضمن اين که من به اين نتيجه رسيده ام که مدرنيته ی ما  الزاما" نبايد مدرنيته ی غربی باشد. نه به اين معنی که الزاماً در تعارض با آن قرار بگيرد، نه. ولی وقتی ما اين جا نوسازی را شروع کنيم با توجه به آداب و سننمان در نهايت ممکن است نوع ديگری از مدرنيته داشته باشيم.         

 بسيار خوب، اما مهم اين است که ما فرهنگ و سنن خود را آماده ی پذيرش چيزهای نو بکنيم. مسيحيت هم که از ابتدا آماده نوزايی نبود و غرب هم از اول غرب نبود. از دوره ی رنسانس به بعد بود که شروع کرد به غرب شدن، درست است؟

در غرب هم پاسخ درست و روشنی در برابر اين سوال وجود ندارد که غرب چگونه غرب شد؟ از دل آن مسيحيت کاتوليکی قرون وسطی نبايد مدرنيته در می آمد. در اسلام، زمينه ی مدرن شدن بيش از مسيحيت فراهم است. با اين حال می بينيم که از دل اسلام مدرنيته در نيامده، اما از دل مسيحيت در آمده است. البته نه از دل مسيحيت، در خارج از مسيحيت اتفاق افتاد اما تأثير خود را بر مسيحيت هم گذاشت و در نهايت تحولات درونی کلام مسيحی نيز زمينه ساز مدرنيته شد. در اسلام هم همين طور است. اما در ايران قدر مسلم اين است که بخشی از عدم موفقيت ما بر می گردد به فرهنگ سنتی و مذهبی ما. واقعيت اين است که تا اين تفکر، اين تفکر ضد عقلانی در دين و دينداران ما وجود دارد، دين با تفکر دنيای مدرن نمی تواند سازگار شود. به خاطر اين که اساس در دنيای مدرن، عقل است و خرد نقاد، و شما می گوييد که عقل را نبايد وارد دين بکنيد، بر متون و منابع و به دلايل نقلی درون دينی محض تکيه می کنيد، خب طبعاً نتيجه اش اين است که ما نمی توانيم دين را با دنيای مدرن سازگار کنيم و اساساً هيچ نوع مدرنيته ای نمی توانيم داشته باشيم. در ايران مشکل ما البته فقط اسلام نيست، مشکل سنت چند هزار ساله ی ماست. مدل حکومت دينی ما بر می گردد به دنيای پيش از اسلام. در تمام حکومت های پيش از اسلام همه چيز به فرمان اهورا مزدا انجام می شد. در عين حال در طول هزار ساله قبل از ساسانيان، شما کشتن دگرانديشان را نداريد. آزادی انديشه تا حدودی وجود داشت اما وقتی نوبت به ساسانيان می رسد ديگر موبد شاهی می شود. آن تفکر موبدشاهی که در شاهنامه بسيارعالی تصوير شده، در دوران صفوی به شکل ديگری بازسازی شد، در دوره قاجار و پهلوی سست  شد ولی در جمهوری اسلامی دوباره تفکر صفوی و ساسانی بازسازی می شود. اين است که در ايران اگر بخواهيد دين و حکومت را از هم جدا بکنيد خيلی کار سختی است. چون هم از نظر اسلام اين آميختگی وجود دارد و هم در سنت پيش از اسلام. بنابراين اسلام به عنوان يک بخش از ميراث ما، و فرهنگ و آداب ايرانی پيش از اسلام به عنوان بخش ديگری از ميراث ما، يا مجموعه ی ويژگی های قومی و تاريخی و فرهنگی ما خيلی تناسب با اين تحولات ندارد. پيداست که تکنولوژی را راحت می توان گرفت اما تا زير ساخت های فکری، فرهنگی تغيير نکرده و تحولی در درون اتفاق نيفتد در بيرون نمی تواند اتفاق زيادی بيفتد. اين است که ما دچار درگيری و آشفتگی هستيم. به ظاهر مدرنيم ولی تفکر ما مدرن نيست.

ولی روشنفکران در دوره انقلاب مشروطه و پيش از آن و نيز در دوره رضاشاه بنای تجدد را بر ناسيوناليسم گذاشته بودند. می دانيم که تا دوره ی رضاشاه اين تصور وجود داشت که فرهنگ ايرانی پيش از اسلام، با تجدد و با مدرن شدن مشکلی ندارد. اين فرهنگ اسلامی ما بود که تصور می شد با تجدد مقابله می کند. شايد هم اين درست است زيرا که در انقلاب مشروطه مثلاً شيخ فضل الله نماد مقابله با تجدد و در عين حال نماد فرهنگ اسلامی ما بود.نظر شما چیست؟

درست است. دليلش اين است که آداب و سنت قبل از اسلام ديگر امروز به طور مستقل وجود ندارد. اگر شما بخواهيد پيوند تشيع با ايران را از نظر تاريخی بررسی کنيد خواهيد ديد که تشيع ايرانی کاملا" تحت تاثير فرهنگ پيش از اسلام است. فره ايزدی هم که برای شاهان قائل بوديم همان است که در امامت شيعه هست. به عنوان واقعيت چه اسلاميسم ما و چه ناسيوناليسم ما که به هم پيوند خورده و نمی توان آن ها را تفکيک کرد، يکی از موانع بزرگ فرهنگی برای نوشدن و مدرن شدن ما و ايجاد تحول در فکر و فرهنگ ماست. سيد جمال الدين اسد آبادی می گويد ما دو کار بايد بکنيم: «تنوير عقول و تطهير نفوس». تطهير عقول يعنی تربيت و نوانديشی. نوانديشی هم يعنی اين که افکار ما بايد اول نجات پيدا کند. او همچنين می گويد تا اسلام نجات پيدا نکند مسلمانان نجات نمی يابند. يعنی تحول فرهنگی بر هر نوع تحول ديگر تقدم دارد.شريعتی هم دنبال همين فکر بود. می گفت تا انقلاب فرهنگی ايجاد نشود، انقلاب سياسی به سرانجام  نمی رسد. پروژه ی روشنفکری دينی در صد سال اخير مبتنی بوده بر تحول فکری و فرهنگی و تقدم اين نوع تحول بر هر تحول ديگر. حالا هم همين برنامه پيگيری می شود. تطهير نفوس هم که سيد جمال می گفت عبارت از اين است که ما بايد از نظر اخلاق و تربيت تغيير کنيم. تکيه ی او بيشتر بر ترس و جبن و بزدلی و دروغگويی و نفاق و اين جور چيزها بود ولی به هر حال منش ما هم بايد عوض شود نه فقط تفکر ما. تفکر اگر به تنهايی عوض شود همه چيز عوض نخواهد شد.

به اين ترتيب تصور می کنيد روشنفکران دينی چه تاثيری می توانند بر آينده ی ما  در جهت مدرن شدن و جهانی شدن بگذارند؟

روشنفکران دينی می توانند بيشترين نقش را در جهت آزاد سازی و رها سازی جامعه ی ما از افکار و انديشه های سنتی و آماده کردن جامعه برای ورود به دوران مدرن بازی کنند. روشنفکران غير مذهبی نمی توانند اين کار را انجام بدهند. نه به دليل آن که تفکرشان غلط است، نه، يک روشنفکر سکولار به ويژه اگر صبغه ی ضد دينی هم پيدا کند در جامعه ما از صد سال پيش گرفته تا آينده ی نزديک، امکان ارتباط با توده ی مردم را ندارد. مردم وقتی احساس کنند نويسنده يا متفکری غير مذهبی يا ضد مذهبی است اساساً سراغش نخواهند رفت بلکه با او مقابله هم خواهند کرد. روشنفکر غير دينی هر چقدر هم دستش باز باشد، فعال باشد، به علت زبان نخبه گرايانه اش از يک سو و موضع غير دينی يا ضد دينی اش از سوی ديگر، در بين توده های مردم مخاطب ندارد. در بين نسل جوان هم که اين سال ها تغييرات زيادی به خود ديده مخاطب زيادی ندارد. ولی روشنفکر دينی به خاطر اين که مجهز به زبان دين است و فرهنگ دينی دارد. می تواند مردم را تحت تأثير قرار بدهد. روشنفکر دينی به ويژه اگر روحانی هم باشد حساسيت بيشتری بر می انگيزد برای آن که عمل او يک نوع ارتداد درون گروهی هم تلقی می شود. بنابراين بر می گردم به سوالی که قبلاً مطرح کرديد و آن را پيوند می دهم با اين بحث، اگر قبول داريم تجدد تاکنون به طور کامل انجام نشده، به دليل اين است که ما اولاً هنوز عقب مانده هستيم و ديگر اين که بخش عمده ی ناکامی های ما محصول آداب و فرهنگ مذهبی ماست. پس می توانيم نتيجه بگيريم که تا زمانی که دين اسلام خودش از اوهام و انديشه های ارتجاعی نجات پيدا نکند، تحولی ايجاد نمی شود. چون سنت گرايان حاملان سنت هستند و از آن ها توقع انديشه ی نو و نوسازی وجود ندارد. تنها گروهی که می تواند اين نوانديشی و مدرنيته را امکان پذير کند يا جامعه را برای تحول فکری و فرهنگی آماده کند، روشنفکری دينی است. برای اين که اين دسته از روشنفکران از يک طرف نقد سنت می کنند و از طرف ديگر نقد مدرنيته. از اين رو به نظر من نقش روشنفکری دينی منحصر به فرد است.

بنابراين آيا برنامه روشنفکری دينی اين است که يک بار ديگر حکومتی درست کند که در آن ديانت در حکومت باشد؟

جدايی نهاد دين از دولت، امروز يک فکر اجتماعی روشنفکران مسلمان است. روشنفکری دينی نه تنها مانع تجدد نيست بلکه راه تجدد را هم هموار می کند و غايت پروژه ی روشنفکری دينی احيای نوعی مدرنيته ی بومی است. اين بومی شدن را ما به معنای صرفاً اسلامی تلقی نمی کنيم بلکه اسلامی– ايرانی تلقی می کنيم. ما دارای يک فرهنگ و تاريخ سه هزار ساله هستيم. می توانيم از دوران گذشته و از آداب و سنن دوره ی پيش از اسلام استفاده کنيم. افتخار می کنيم که برای مثال اولين اعلاميه ی حقوق بشر را کوروش نوشته است. می توانيم از همه ی ميراث خود، استفاده کنيم. هم می توانيم فرهنگ آزاد انديشی و رواداری عصر هخامنشی و اشکانی را احياء کنيم و هم سنت علمی و فرهنگی و تمدنی و مدارای روزگار آل بويه شيعی و ايرانی را الگو و سرمشق قرار دهيم. از ياد نبريم که هيچ نوع مدرنيته ای خارج از سنت يک ملت پديد نخواهد آمد.

آزادی، عدالت، حقوق بشر، دمکراسی، علم، تکنولوژی و ديگر دستاوردهای مدرنيته ی غربی برای ما اجتناب ناپذير است اما تا آن ها به شکلی با سنت و فرهنگ کهنسال ما پيوند نخورد به جايی نخواهد رسيد. پروژه ی روشنفکری دينی با نوانديشی و بازسازی و نوزايی خود، تحقق اين مهم و پيگيری تحول فرهنگی معطوف به تغييرات اجتماعی و زايش تمدن جديد است.

 

منبع: بی بی سی فارسی 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 21:8  توسط صدای معلم  | 

حقوق نمایندگان مجلس هفتم

به گزارش خبرنگار روز، بر اساس تحقيقي که اخيراً برخي نمايندگان مجلس انجام داده اند، حقوق نمايندگان مجلس هفتم در بدترين شرايط 85% بيشتر از آخرين دريافتي هاي نمايندگان مجلس ششم بوده است.

دريافت هاي آخر سال نمايندگان مجلس هفتم نيز به نسبت نمايندگان مجلس ششم حدود 100% افزايش يافته است.

اين مزايا در حالي مطرح مي شود که يکي از شعارهاي کليدي راه يافتگان مجلس هفتم اعتراض به حقوق و مزاياي نمايندگان مجلس ششم بود و طرح اين ادعا که آن ها بسيار ساده زيست بوده و از امکانات نمايندگي استفاده نمي کنند.

در اين راستا، يکي از اعتراضات عمده ی نمايندگان محافظه کار، به دريافت خودرو توسط نمايندگان دوره هاي قبل بود، در حالي که براساس اطلاعات اداره ی مالي مجلس، حدود 90%نمايندگان مجلس هفتم تاکنون خودرو گران قيمت "زانتيا" دريافت کرده اند.

به نقل از: گفتگوهای تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:7  توسط صدای معلم  | 

مهاجرت نخبگان

 (گزیده ای از «در جستجوي فضاي از دست رفته، سيد مرتضي مرديها» با دخل و تصرف)

همواره بسياري از دانشمندان، هنرمندان، رجال سياسي و... گاه از خوف شقاوت و گاه به شوق سعادت، ترك ديار كرده‌اند. آنان كه از سر خوف گريخته‌اند، غالباً مورد غضب اميران بوده‌اند و از تعصب و تعذيب آنان به مأمني پناه مي‌برده‌اند تا ضمن تأمين امنيت، زمينه ی عرضه ی توانايي‌هاي آنان فراهم شود؛ اما آنان كه به شوق مي‌رفته‌اند طالب فرصت،‌ حرمت،‌ ثروت و شهرتي بيش از آن بوده‌اند كه موطن مألوف آنان مي‌توانسته در اختيارشان بگذارد. حاصل اين هردو يكي است،‌ اما در مقام تحليل اجتماعي، غالباً يكي را نوعي ناهنجاري و ديگري را نوعي هنجار دانسته‌اند،‌ گرچه از حيث اخلاقي هر دو قابل دفاع به نظر مي‌رسند.

اين كه كساني بازار بهتري براي عرضه ي متاع خود جستجو كنند، عرفي به رسميت شناخته است؛ فرقي نمي‌كند كه متاع مورد عرضه خطابه و وعظ باشد، يا علم و حكمت، يا كارداني و فن‌آوري؛ بازار بهتر لزوماً جايي نيست كه نقدينگي بيشتري پرداخت كنند. همان طور كه يك تاجر؛ پي بازاري است كه كالاي او را به قيمت بهتري نقد كنند،‌ يك عالم هم در پي جائي است كه علم او را با فراغت، امنيت و حرمت بيشتري برابر کنند، و البته كم نيستند عالمان، هنرمندان و حتي واعظاني كه علاوه بر موارد مطروح، طالب مكنت، شهرت و محبوبيت هستند، و هر كجا احتمال بيشتر براي دستيابی به اين مطلوبات باشد، به راحتي مي‌تواند موطن متين آنان باشد؛ و البته چنين نمي‌نمايد كه در اين زمينه اخلاق يا وجدان وطن‌خواهي چنان زورآمد باشد كه بر ميل به اموري كه شرح آن رفت، غالب آيد. حال اگر حكم رفتگان در پي شوق چنين باشد، حكم گريختگان بر اثر خوف، مبرهن است؛ در اين جا منع اخلاقي كمتر كارگر است. صيانت نفس و امنيت خاطر عزيزترين و غريزي‌ترين مطلوبات هستند. خداوند در قرآن خطاب به كساني كه تعقيب و آزار كافران و ظالمان را مانع دين‌ورزي خود مي شمارند مي گويد:‌‌‌ "‌الم تكن ارض‌الله واسعه فتهاجروا". موسي[ع] و محمد[ص] هر دو زير فشار حاكمان جور از ديار خويش هجرت كردند و هرگز براي سكونت مجدد به آن بازنگشتند.

فرار از دست مغول: شيخ نجم الدين رازي در مقدمه ي كتاب معروف خود شرح مي‌دهد كه چگونه از بيم مغول از ري گريخته است،‌ تا از فتنه ی مغولان جان سلامت برد و ايمني خويشتن را در فرار جستجو كند. او حتي از اشاره ی صادقانه به اين كه منتظر اهل و عيال خويش هم نشده و به محض مشاهده ی سواد سپاه گريخته،‌ امتناع نداشته، اذعان مي كند چه‌ بسا زماني كه اين كلمات را مي‌نويسد،‌ زن و فرزندانش به دست سپاه مهاجم هتك و حيف شده و به ديار باقي شتافته باشند. امروز كساني كه مرصادالعباد را مي خوانند چه بسا بر نويسنده ي آن طعنه زنند كه چرا از مقابل تجاوز خصم گريخت، و همانند همتاي خود شيخ نجم‌الدين كبري شمشير به دست نگرفت و نجنگيد و در پاسخ پيك چنگيز كه پيام آورده بود: "فرموده ام كه در خوارزم قتل عام كنند،‌ بايد كه از آن بيرون آئي تا كشته نشوي" گفته بود: "هفتاد سال در زمان خوشي با خوارزميان مصاحب بوده‌ام در وقت ناخوشي از ايشان تخلف كردن بي‌مروتي باشد"، تا همچون او شهيد شود و عرفان را با حماسه درآميزد. شايد از منظر اخلاقي و خصوصاً در عصر وقوع حادثه، آن چه نجم‌الدين كبري كرد شايسته ي ستايش بود و آن چه نجم‌الدين رازي كرد شايسته ي نكوهش. اما اولاً، طبايع انسان ها به درجات متفاوت است: بعضي صبورتر و شجاع‌ترند و بعضي كمتر؛ ثانيا،ً به شهادت تاريخ اصليت و اغلبيت از آن رازي است و نه كبري؛‌ به ياد آوريم كه قرآن در وصف قيامت مي گويد: "يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه"؛ ثالثاً، اگر فرار رازي از ري نبود ما اينك از داشتن ميراثي چون مرصاد‌العباد محروم بوديم.

همين مدعا راجع به بزرگترين منظومه ی تعليمي شعر صوفيه و فوارترين ديوان غزل جهان،‌ متعلق به جلال الدين محمد،‌ هم صادق است. مولوي نيز از ماوراء‌النهر به روم رفت، به روايت احمد افلاكي و به اتفاق تذكره‌نويسان،‌ بهاءولد به واسطه ي رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار نديد و ناچار هجرت اختيار كرد و سبب آن رقابت ميان او و امام فخر رازي و وجود خطر تهديد به الحاد بود. از بلخ كه در تيررس تهاجم بود به قونيه گريخت و در آن جا در حلقه ی ايمني و ايماني كه يافت ملاي روم شد. آيا گمان مي‌توان زد كه اگر پدر مولوي از اين عافيت‌طلبي عالمانه-عارفانه دست مي‌كشيد و در بلخ مي‌ماند و فرزندش ضايع مي‌شد، فقدان اين دو شاهكار چه خسارتي براي فرهنگ بود؟ نه آيا به گفته ی خود او "قطره‌ها اندر صدف‌ها گوهر است." و نه در هر جا؟ گيرم كه اينك بقعه و بارگاه او در وراء مرزها باشد و مردان و خلفاي او كه در حيات و ممات او را چون نگيني در حلقه ي خود داشتند نه پارسي‌زبان بوده باشند نه ايراني‌نژاد. پس فرار مغزها بر اثر خوف مي‌تواند از تقبيح اخلاقي به دور باشد، چرا كه،‌ علاوه بر اقتضاي نفس،‌ بسا بركاتي هم از آن بر جاي ماند كه با ترك وطن ممكن يا ميسور است. اما آيا رفتن به شوق هم همين حكم را دارد؟‌

در ادبيات: از کهنه ‌روز تا امروز، جستجوي زيست بهتر و لذت برتر از جمله ي طبيعي‌ترين و عرفي‌ترين رفتارها بوده است؛ رد پاي آن را در ادبيات، شايد بهتر از هر جاي ديگر، بتوان يافت. سعدي گويد:‌ "روستازادگان دانشمند/ به وزيري پادشا رفتند"؛ روستازاده‌اي كه دانشمند ‌شود و ديگر در ده امكاناتي را كه پرورش‌دهنده خلاقيت‌هاي او باشد يا توانايي‌هاي او را به كار گيرد و شأن او را پاس بدارد و راحت و رضايت او تأمين كند، نيابد، بنا به قاعده ي عام انتخاب احسن، به شهر مهاجرت ‌كند؛ يعني به جايي كه قدر بيند و بر صدر نشيند و چه بسا به وزيري پادشاه رسد كه هرگز در روستا دست ن‌دهد. مولوي پا از اين فراتر مي‌گذارد، مي‌گويد:‌‌ "ده مرو ده مرد را احمق كند/ عقل را بي‌نور و بي‌رونق كند"؛ بحث از جستجوي بهينه و بيشينه قدرت و ثروت و منزلت نيست؛ مي‌گويد رفتن به روستا يا ماندن در آن- كه كنايه‌اي از هر گونه دلبستگي يا نوستالوژي تواند بود نسبت به زادگاه عقب‌مانده‌اي كه فرد را به طرف خود مي‌كشد- عقل فرساست. به صرف اين كه ‌خواهي ذكاوت و بصيرت داشته باشي و از رونق عقل بهره‌مند باشي، لازم است از ده خارج شوي و به آن باز نگردي؛ يعني از هر جايي كه كوچكي و عقب‌ماندگي آن مي تواند خرد را خرد نگه دارد. نه مگر از نگاه او: "جان چه باشد جز خبر در آزمون / هركه او علمش فزون جانش فزون"؟ براي ناز و كام هم مي توان رهسپار ديار ديگر شد. به صرف تمناي خواسته بيشتر مي‌توان در پي آن سر نهاد. نه اگر، چه كسي انسان را ازجستجوي لذت منع كرده است؟ اين لذت در وطن دست نمي‌دهد، لاجرم وطن ديگري سراغ مي‌شود.

به تعبير زرين‌کوب، هنگامي كه سيستان شاعري چون فرخي را در خود پرورد گمان بايد مي‌زد كه روزي خواهد آمد كه شاعر اينگونه سرايد: "با كاروان حله برفتم ز سيستان/ با حله‌اي تنيده ز دل بافته ز جان"؛ شاعري كه خواننده و نوازنده نيز بود، با اين مايه هنر براي رهايي از ناداري ناگواري كه او را رنج مي‌داد از شهر خويش بيرون آمد تا جايي پيدا كند. جايي كه هنر و شعر او را كسي خريداري كند و مثل ارباب سابقش- آن دهقان سيستاني- در بخشيدن صله و دادن انعام به وي همواره از بيم ناداري خويش دست و دل نلرزد. آن چه از دهقان به وي مي‌رسيد كفاف خرج او را نمي‌كرد. پس به اميد گشايش از سيستان بيرون آمد و راه ماوراءالنهر پيش گرفت و گرچه امير چغانيان او را گرامي داشت و رفع نياز كرد، فرخي راه دربار غزنه را پيش گرفت چرا كه سلطان ترك، محمود غزنوي، قدرت و ثروتي بسيار بيش از امير ابوالمظفر داشت، و صله هاي او كام شاعر را شيرين‌تر مي‌كرد.

ناصرخسرو هم كه از شيوه ي فرخي سر ‌پيچيد و سرود که: "من آنم كه درپاي خوكان نريزم / مر اين قيمتي در لفظ دري را"، درجستجوي حكمت اهل باطن، ترك وطن كرد، چرا كه در آن محيط تعصب و تقليد كه در عهد سلطان محمود در خراسان پديد آمده بود، خسرو نمي‌توانست حكمت نهايي را بجويد، به مصر و مغرب رفت و در آن جا اقامت كرد، چرا كه خبرهايي شنيده بود كه آن جا را در نظرش سخت آراسته بود.

كليم كاشاني،‌ صائب تبريزي،‌ طالب آملي، نظيري نيشابوري به هند مهاجرت كردند و در دربار شاه جهان- خداوندگار تاج محل- صاحب تمامي آن چيزهايي شدند كه در شهر و كشور خود از آن نصيبي نداشتند. حافظ گويد: "شكرشكن شوند همه طوطيان هند/ زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود"؛ نه آيا همين جلاي وطن شاعران بود كه شعر فارسي را تا به بنگال پيش برد و چنان كرد كه از اميرخسرو كه اهل دهلي بود تا اقبال كه اهل لاهور بود ،‌ و هيچ يك زبان مادري آن ها پارسي نبود، ديوان هايي به وجود آمد كه فخر زبان فارسي و بلكه ميراث ادب و فرهنگ جهان شود؟

ديگر نخبگان: اين البته اختصاصي به شاعران نداشت،‌ انواع نخبگان؛ از وزيران تا اميران لشگر و از فقيه و متكلم تا فيلسوف و دانشمند، همه به شوق سعادت ترك ديار مي‌كردند. غزالي كه در طابران طوس زاده شد به مركز تمدن و فرهنگ آن روزگار، يعني پايتخت هزار و يك شب رفت و در نظاميه ی بغداد شيخ الفقها شد و  در مجاورت مسند خلافت عباسي، غرور علمي خويش را از هماوردي با بزرگان اهل كلام ارضاء ‌كرد، چرا كه در طوس هرگز چنان حلقه‌هاي مجادله و مباحثه اي وجود نداشت و نبوغي تا بدان پايه كه ابوحامد داشت قهراً در آن سرزمين مي‌مرد و هرگز به عنوان بزرگ "حجت الاسلام" نايل نمي‌آمد. بعد هم كه غزالي دچار انقلاب دروني شد و ديگر غلبه بر حريفان و نام و شهرت علمي او را خوش نمي‌آمد، از بغداد گريخت و به شام رفت. ناشناس به گوشه اي فرود آمد و پاي در دامن رياضت پيچيد،‌ و تنها هنگامي به ديار خويش بازگشت كه در كمال بود و نسبت به فقر و غنا و حتي علم و جهل بي‌تفاوت؛ ابوحامد به شوق دنيا به بغداد هجرت كرد و به شوق آخرت به مكه و شام.

از وزيران و سياستمداران هم جعفر برمكي كه وطن خويش را فاقد بارگاه سلطاني ديد ناگزير روي به راه بغداد نهاد و وزير هارون عباسي شد. آن شكوه شگرفي كه تمدن اسلامي در عهد رشيد از جنوب آسيا تا غرب اروپا را در برگرفت، نمي‌توانست از خرد فرهيختگان مهاجر پارسي چون برامكه بي نياز باشد.

خواجه نظام‌الملك هم سلاطينش فارس نبودند. آلب‌ارسلان و ملكشاه سلجوقي تركاني بودند كه سيطره ی سياست خود را به بخش‌هايي از ايران هم سرايت داده بودند. نقش اين وزير ايراني در سلطنت اين پدر و پسر چنان بود كه هنگامي كه شاه او را بر اثر اقتدار بي‌اندازه‌اش تهديد به خلعيت كرد و پيغام فرستاد كه چرا حد خويش نگاه نمي داري؟ خواجه برنجيد و گفت "با سلطان بگوييد دولت آن تاج بر اين دوات بسته است، هرگاه اين دوات برداري، آن تاج بردارند." شوكت سلاجقه و نيز نظام ملك ايران، خصوصاً با تهديد بزرگي چون اسماعيليه، به بركت ذهن و زبان يك پارس بود كه به دربار تركان مهاجرت كرده بود. بدون اين مهاجرت كجا چنان مقامي دست مي‌داد كه بتوان پادشاه قدر قدرتي را اين چنين تهديد كرد؟

بيروني هم كه از كبار دانشمندان ايراني است، در پي مطلوب‌هاي خويش مهاجرت كرد، پس از ورود به غزنه فرصتي كه بيروني مدتها در انتظارش بود، فراهم شد. او به پنجاب و سند سفر كرد و در پيشاور و لاهور اقامت گزيد. در اين سفرها به مطالعه ی زبان سانسكريت، گرد‌آوري آثاري درزمينه علوم هندي و... پرداخت و مهمترين كتابش تحقيق ماللهند را در همانجا به رشته تحرير كشيد.

بر آستانه بيگانه: از يك نگاه، اينان دلال مظلمه بودند كه سر بر آستان بيگانه مي‌نهادند، اما اين نظرگاهي تنگ مي‌نمايد. از ديدگاهي كلان‌تر، عظمت تاريخ فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي و حتي بشري سهمي عمده را به اينان وام‌دار است؛ گيرم كه بعضي از ما دوست‌تر مي‌داشتند سلاطين اين وزيران هم ايراني بودند و در ايران و بنام ايران و براي ايران مرزهاي تمدن را توسعه مي‌دادند.

عالمان مذهبي هم از گذشته تاكنون از روستا و شهر خود به سوي مراكز علم رهسپار مي‌شده‌اند و در بسياري موارد، علي‌الخصوص آنان كه از استعداد علمي بالايي بهره‌مند بودند و به مدارج والاي تدريس و تأليف نائل مي‌شدند در همان امكنه رحل اقامت مي‌افكندند و به محل خود مراجعت نمي كردند. نجف نمونه اي از اين مراكز علمي است كه بسياري از برترين عالمان را، كه غالباً از روستاها و شهرهاي كوچك ايران به آن جا رفته بودند، در خود نگه داشت، و آن ها هرگز قصد مراجعت به موطن خود را نكردند، به اين دليل روش كه شأن خود را برتر مي‌ديدند و گمان داشتند در يك مركز معتبر علمي امكان بهره‌گيري و بهره‌دهي علمي و اقتصادي براي آن ها بيشتر است.

دانته كه در عهد باز رونق زبان و فرهنگ لاتيني، وطن خود را در زبان و فرهنگ ايتاليايي مي‌يابد، از آن فراتر مي‌رود و مي‌گويد: "سراسر جهان وطن من است"؛ و چون با شرايطي كه درخور او نيست به او پيشنهاد مي‌كنند به فلورانس بازگردد، مي‌نويسد: "مگر روشنايي خورشيد و ستارگان را نمي‌توانم در جايي ديگر تماشا كنم؟ مگر نمي‌توانم درباره شريف‌ترين حقايق در همه جا بينديشم، بي ‌آن كه بدون افتخار و آلوده به شرم در شهر خود و در برابر مردم ظاهر شوم؟ حتي نان خود را نيز در همه جا مي‌توانم يافت". اهل هنر نيز با سماجت تمام به آزادي خود از قيد اقامتگاهي معين ‌باليده‌اند. گيبري؛ معمار مجسمه‌ساز فلورانس قرن پانزدهم مي‌گويد: "كسي كه چيزي آموخته باشد در هيچ جا غريب نيست، اگر دارائيش را ربوده باشند و هيچ دوستي هم نداشته باشد، شهروند هر شهري تواند بود. هر جا كه مرد دانشمند سكونت اختيار كند آن جا وطن اوست. اگر ميهنم من را نمي خواهد من هم او را نمي خواهم جهان فراخ است." اين سخن از هوگو گروتيوس، حقوقدان نامدار متخصص حقوق بين‌الملل است كه پس از فرار از زندان گفته است. گروتيوس ده سال به ناچار در پاريس زندگي كرد و در آن جا، دور از وطن معروفترين كتابش "قانون جنگ وصلح" را نوشت. پونتانو درباره ي ايتاليا در آستانه ي رنسانس مي‌نويسد:‌ "در همه ي شهرهاي پرجمعيت‌مان گروهي انبوه از مردمان را مي‌بينم كه به خواست خود بر وطن پشت كرده‌اند:‌ "البته هركس هر جا رود فضايل خويش را با خود مي‌برد." بوركهات اضافه مي‌كند كه: "اينان در واقع از شهر خود تبعيد نشده بلكه هزاران تن به ميل و اراده ی آزاد بر وطن پشت نموده بودند، چون وضع سياسي يا اقتصادي زادگاهشان تحمل‌ناپذير گرديده بود."

در جهان: در سطح جهان، در دهه ی سي، حوزه فرهنگ و تمدن آلمان، ده‌ها و بلكه صدها نخبه تراز اول را بر اثر خوف از شقاوت‌ به انگلستان و آمريكا روانه كرد. اين جماعت توان علمي خويش را بر قدرت دانش وطن جديد خود افزود. انيشتين، پلانك،‌ ويتگنشتاين، پوپر،‌ هوركهايمر، مان و بسياري ديگر در وطن جديد خود دست به آفرينش زدند؛ آفرينش هايي كه اينك درقالب فلسفه،‌ ادبيات، فيزيك، جامعه‌شناسي و... ميراثي جهاني است كه همگان از آن بهره مي‌برند، منهاي نظر به اين كه در آلمان و اتريش، يعني وطن نخستشان، توليد شده است يا در انگلستان و آمريكا كه وطن بعدي آنان بوده است. هيوز مي‌گويد که مهمترين رويداد دومين ربع قرن بيستم، مهاجرت روشنفكران اروپايي گريزان از فاشيسم بوده كه اغلب آلماني- اتريشي بوده‌اند. اكثر افرادي كه تصميم به ماندن در آمريكا گرفته بودند، در اين جامعه جذب شدند و وجود آن ها جزئي از زندگي روزانه آمريكائيان شد. در زمانه ی ما هم، از عموم كشورهاي جهان سوم و جهان دوم سابق،‌ كه اينك غالباً به جهان سوم ملحق شده‌اند،‌ بسياري از نخبگان جذب مراكز علمي و صنعتي كشورهاي جهان اول مي‌شوند.

ظاهراً، اين ترك وطن عالمان به مسئله‌اي فاجعه‌آميز و تأسف‌بار بدل شده كه حجمي از مباحثات، مطالعات و حتي مجادلات را، در دو سطح فرهنگي- آكادميك و سياسي- اجرايي، به خود مشغول داشته است. فحص فراواني دراين باب شده و آمار مهاجران، گاه مخفي، به دست مسئولان و صاحبنظران، و گاه علني، به دست همگان، رسيده و واكنش‌هاي متفاوتي را نيز بر ‌انگيخته است. در طبقه ی سياسي جدالي در مي گيرد كه ضمن آن يك طرف،‌ منش و روش رقيب را مسبب اين مي‌داند،‌ و طرف ديگر اين مهاجران را خائناني مي‌شمارد كه خير و صلاح ملك اتفاقاً در رفتن آنان است. در طبقه ی علمي فراواني توضيح مي‌شود كه توليد علمي كشور به سمت صفر ميل مي‌كند و چنانچه براي اين معضل چاره‌اي نشود،‌ دير نيست كه فضاي علمي كشور عمدتاً كساني را در بر گيرد كه بر اثر ضعف علمي امكان مهاجرت نداشته اند. نيز اعزام دانشجو به خارج، با اين استدلال كه بهترين‌هاي آن ها در خارج اقامت مي‌گيرند و برنمي‌گردند رو به تعطيلي كامل دارد. همگی از اين متأسفند و ميهن‌دوستان بيشتر؛ گو اين كه البته آن تحقيقات و اين تأسفات هيچ مشكلي را در اين باره حل نكرده و البته نخواهد كرد. ترديد نه كه تضييع حقوق آدميان به ويژه در موطن باعث اسف‌ است، و چه بسا اين اسف وقتي پاي تضييع نخبگان به ميان آيد، عميق‌تر شود. در دنيايي كه به سرعت به سوي آزادي، توسعه و رفاه پيش مي‌رود، شايد ناخوشايندترين حالت، از دست دادن كساني باشد كه مي توانند پيشگامان آزادي، توسعه و رفاه باشند. در حالتي بدبينانه حتي دور نيست كه اين شعر سعدي وصف الحال باشد كه: "نفس خروس بگرفت که نوبتي بخواند/ همه بلبلان برفتند ونماند جز غرابي".

افزودن بر حجم مطالعات مهاجرت را فايده ی فراواني نيست. مسلم اين كه ايران فراز كشورهايي است كه نيروهاي نخبه اش را به سراسر جهان صادر مي‌كند. اين ها بر دو دسته اند: گروهي كه بر اثر خوف از رنج مي گريزند و گروهي كه در پي شوق لذت مي‌روند. گروه اول را مي‌توان مصداق مهاجرت خوفي دانست و گروه دوم را مصداق مهاجرت شوقي. تعداد مهاجران خوفي يعني کساني که به سبب تهديد گريخته‌اند محدود است، کثرت با دسته ي دوم است. اين نوع مهاجرت نخبگان، از همه سو، از طرف كشورهاي با "توليد لذت پائين" به سمت كشورهايي است كه داراي "زمينه هاي بهره‌مندي بالا" باشند. از حيث مهاجرت‌ شوقي، ايران با ديگر ممالک هم‌عرض،‌ از نظر "توليد ناخالص لذت" و "توليد لذت سرانه"، فرقي نمي‌كند. به ديگر سخن، اگر اين تعابير را به معناي ميزان غوطه‌وري در امكانات و امكان عملي استفاده از مطلوبات بدانيم، ايران، با ديگر ممالک بايد ميزان مشابهي از مهاجرت‌ شوقي داشته باشد. اگر به‌فرض ممالکي با جغرافيا و ماليه‌اي مشابه، قدرتي مشابه در توليد حامل‌‌هاي لذت دارند، جاي سؤال است که چرا ايران مهاجر بيشتري دارد؟ مشکل شايد منحصر به ايرانيان است و بس؛ که التزام دولت به يک فرهنگ و ايدئولوژي خاص در آن چنان کرده که ميزان مهمي از لذت توليد شده به سادگي قابل مصرف نباشد. افزايش مهاجرتهاي شوقي به قياس جوامع شبيه [از حيث توليد لذت]، عدم امکان مصرف لذت، در حد مشابه است.

 غيرطبيعي ها: قسم مهمي از مهاجرت‌هاي ايرانيان مهاجرت طبيعي است. آن مقدار از مهاجرت در ايران که غير طبيعي است، بخش اندکي در اثر کمبود "آزادي در" است که به نخبگان اجازه تدبير امور ملک را نمي‌دهد و آنان که طالب چنين آزادي‌اي هستند، يکچند مداومت مي‌کنند و سپس، بر اثر تهديد احتمالي، مي‌گريزند. بخش بسيار بزرگتري اما، کساني هستندکه متعاقب کمبود "آزادي از" امکان استفاده از لذت توليد شده يا موجود را ندارند؛ و اين هر دو به ميزان بسياري از ميان نخبگان؛ آيا شماتتي بر آنان رواست؟ پاسخ منفي است، از اين رو كه آن قسم كه از خوف مي گريزند "اماني" به دست خواهند آورد و آنان كه به شوق مي روند "امكاني"، چرا بايد از امان و امكاني كه نصيب آن ها مي شود تأسف خورد؟ البته اين كه ما به دست خويش نخبگان خود را فراري مي دهيم، از منظر حقوق بشر نامطلوب است. اما اگر از اين حيث نگرانيم كه آن ها از وطن خود رخت به سراي بيگانه مي كشند، و چراغي را كه به خانه رواست،‌ نه به مسجد،‌ كه در كليسا و كنيسه روشن مي‌كنند، در اشتباهيم. زيرا در جهاني جديد زندگي مي كنيم كه به تعبير رابرستون؛ درهم فشرده شده است و براي توصيف و تبيين آن بايد قالب هاي جديدي را بكار گيريم. اگر ايران صرفاً از منظر يك حوزه ی زيستي برايمان مطرح است، بايد در اين گفته پل والري تأمل كنيم كه ديگر نمي‌توان فارغ از كل جهان و براي خود انديشيد و كاركرد و اگر ايران به عنوان يك وطن و از منظر ناسيوناليستي آن مطرح است بايد به اين گفته آرنت دقت كنيم كه "چون واقعيت حاضر بدون گذشته مشترك ما را به وضعيت جاري جهاني كشانده است همه ی سنت ها و همه ی گذشته ی تاريخي خاص را به مهمل بودن تهديد مي كند." به نظر مي‌رسد حتي اگر هنوز فاصله ي بسياري با "جهان ‌وطن" داريم، اما تا حدود زيادي به آن نزديك شده‌ايم و اين ناگزير از تأسف از مهاجرت كه روز به روز بيشتر "دروني" مي شود- درون جهان- مي كاهد.

آيا اگر نخبه‌اي في المثل از روستائي به مركز استان مهاجرت كند، خسارتي روي داده است؟ لابد پاسخ منفي است. اگر از استان خود به استان ديگري برود چه؟ يا اصلاً به پايتخت و مركز كشور مهاجرت كند؟ اين اگر در مكان جديد كارآيي و رفاه بيشترداشته باشد، قطعاً قابل تقبيح نيست، چرا كه ثمره ی كار او و رفاه او- كه بر كاركردش تأثير دارد- نهايتاً به كل كشور و جامعه مي رسد. حتي اگر فرض كنيم كه درمحل اوليه ی او، مثلاً روستايش، به او نيازداشته اند، اين مشكلي ايجاد نمي‌كند؛ چون اولاً نياز ديگران تنها ملاك يا حتي مهمترين ملاك انتخاب محل زندگي و كار نيست؛ ثانياً ديگراني كه در جايي ديگر به چنين كسي نياز دارند، نيازشان، شايد به همان اندازه، قابل اعتناست. در اين جا در واقع از فرد خواسته مي شود كه عليرغم كارايي بيشتر و رفاه بيشتر در صورت هجرت، در روستا يا شهر خود بماند، چون آن ها به او نياز دارند. چيزي كه با هيچ ضرورت عقلاني يا سنتي قابل توجيه نيست، چرا كه از ديرباز در تمام عالم، افراد از روستاها به شهرها و از آن جا به شهرهاي بزرگ و مركز كشور،‌ مهاجرت مي‌كرده‌اند. حتي از نخبگان که بگذريم و كشاورزان روستايي را در نظر بگيريم، اين همه تشويق و ترغيب و سفارش آنان كه در روستاها بمانند و به شهرها مهاجرت نكنند، چقدر نتيجه‌بخش بوده است؟ پاسخ دقيق و درست يك روستايي به يك نخبه ی برنامه‌ريز در مركز اين است كه من مسئول خود كفايي كشور و ترويج كشاورزي و شلوغ نشدن شهرها و ايجاد نشدن شغل‌هاي كاذب و توسعه نيافتن حلبي‌آبادها نيستم، دست كم در وهله ی اول، نيستم. بنا به قاعده ی فلسفي انتخاب اخف و اسهل، هر كسي در پي ساده‌ترين راه براي تكافل زندگي خود است. اگر كارگري،‌ دستفروشي و حاشيه‌نشيني در شهر،‌ راحت‌تر از كشاورزي در زمين‌هاي كويري و كم‌آب و زندگي در روستاهاي دورافتاده و محروم باشد، آن يكي را انتخاب خواهد كرد؛ توصيه هاي علمي و اخلاقي در مورد نادرستي مهاجرت يا تصنيف‌هاي رمانتيك درمورد آب زلال چشمه روستا و غيره هم بر او تأثيري ندارد.

حال اگر اين كارگر يا آن نخبه يك درجه ی ديگر مهاجرت خود را ادامه دهد، مثلاً از كشور خود خارج شود، آيا ‌ اتفاق جديدي افتاده است؟ چه بسا حس كنيم كه تا پيش از اين هر چه بود بالاخره در داخل وطن خود بود، گيرم در اين يا آن شهر، ولي خارج شدن از مرز و ترك وطن ديگر قابل‌توجيه نيست،‌ چون اين بار نفع‌رساني به بيگانگان است؛‌ ترك مردم خود، محروم كردن آنان از فوايد خود و رفتن به ديار غريب و سر نهادن به آستان "ديگران"، يك عمل خلاف اخلاق و خلاف شرافت است.

اما اولاً: اگراين سخن را جدي بگيريم معناي آن اين است كه عمل بسياري از بزرگان علمي و ادبي و سياسي و ديني كه در صدر اين مقاله از مهاجرت آنان ياد رفت، خلاف اخلاق و شرافت بوده است؛ قضاوتي كه علاوه بر مايه‌اي گستاخي،‌ در تنافي با دستاوردهاي بزرگ مهاجرت‌هائي است،‌ كه به آن اشارت رفت. ثانياً: تأمل كنيم اين گزاره ها واقعاً بديهي‌اند. چه تفاوت هست ميان مهاجرت از روستا به شهر، از شهر به پايتخت و از پايتخت به شهري در كشوري ديگر؟ اين سئوال، شايد به خلاف ظاهر آن، جدي است. ملاك چيست كه هجرت از بلوچستان به آذربايجان عادي است، اما از آذربايجان به تركيه فرار مغزها محسوب است؟ پاسخ اين است: مرزهاي ملي؛ اين جا به اصل مطلب مي‌رسيم:‌ آيا هنوز هم مهمترين خط فاصل ميان افراد، مرزهاي دولت- ملت است؟

نه آيا اين اين مرزها محصولي از زد و خوردها، شكست‌ها و پيروزي‌ها،‌ فروپاشي امپراطوري‌ها،‌ جنگ‌ها،‌ شورش‌ها،‌ انقلاب‌ها،‌ الحاق‌ها و تجزيه‌ها، و در نهایت رقابت‌هاي صرفاً مبتني بر زور [تغلب] بوده است و كماكان در تغيير؟‌ گاه گمان مي كنيم كه وطن به اين معني از ازل بوده و تا ابد هم باقي است، در حالي كه دولت- ملت كه يك پديده ی دست‌ساز مدرن است، يك درجه از رشد و تحول جوامع بشري بوده و اصالتي ندارد. هر چند ملل تاريخي چون ايران و مصر و چين، که ميراث‌خوار امپراتوري هايي با همين نام‌هاهستند، استعداد اندکي براي ماهيت صناعي اين صناعت داشته باشند. تأكيد بر تفاوت ملل، بيشتر از سوي طبقه ي سياسي بعد امپراتوري و در جهت منافع خاص او، يا از سوي نوسازان سياسي به عنوان تدبير توسعه بوده است. در قديم و حتي حال، در ميان غالب مردم معناي وطن همان زادگاه است. آن چه به شيوه‌اي سياسي وطن خوانده شود، صرفاً در قالب گفتمان حاكميت سياسي معني مي يابد و البته اين در نگاه بسياري كه- به گونه اي متناقض نما گاه به دليل سطح پايين دانش و بينش و گاه به دليل سطح بالاي آن- فارغ از اين گفتمان و تبليغات آن زيست مي‌كنند بي‌اثر است. ترك دياري كه نجم الدين و جلال‌الدين از آن سخن مي گويند، ترك بلخ و ري [يعني زادگاه] است از آن كه درآمدي، اصفهان و نجف و انقره و شام فرقي نمي‌كند.

وطن کجاست؟ اگر خروج از وطن قبح اخلاقي يا غبن نوستالژيك داشته باشد،‌ وطن به معناي زادگاه است. چون نه من حيث وجدان و نه من حيث عادت، ضرورتاً، حلقه‌اي ميان اجزاي يك Nation-State نيست. دولت- ملت يك جامعه است نه يك جماعت، اجتماع سودپيوند است نه مهرپيوند. اگر قرار باشد حلقه هاي مبتني بر مهر كسي را در جائي نگه دارد،‌ همان روستا يا وطن مألوف است، يعني جايي كه به آن انس دارد. وقتي از آن خارج شد و مثلاً به يك پايتخت قدم گذارد، ديگر وارد يك فضاي سودپيوند شده است،‌ پس مهاجرت در پي منافع از آن جا به بعد هم قبحي ندارد.

به علل مختلف، از جمله توسعه اقتصاد فرامليتي، توسعه ی ناامني هاي فرامليتي، توسعه ی سوپر ماركت فرهنگ جهاني، توسعه ی نهادهاي مدني فرامليتي و... پديده ی دولت علي‌الدوام صلابت و اصالت خود را از کف فرومي‌نهد. منافع و نيز مضار مشترك كشورهاي جهان را به سوئي سوق مي‌دهد كه در حكم ايالات‌ متحده ی منطقه يا قاره ی خود باشند. اين سان، در پيمان‌هاي منطقه‌اي، مهاجرت از كشوري به كشوري، شبيه مهاجرت در داخل يك كشور محسوب تواند شد.

فراموش نكنيم تاكيد بر عنصر مليت، اگر بر يك زبان، نژاد، مذهب و تاريخ متكي باشد، همچون در آلمان و ژاپن و ايتاليا خطر ايجاد ناسيوناليسم فاشيستي و برتري‌جوئي قومي همراه دارد. موسوليني مي گويد: "در جامعه‌اي كه با هماهنگي و دقت بدن انسان[يعني در يک نظام فاشيستي] كار مي‌كند، هر منافعي و هر فردي در خدمت مقاصد والا و عالي ملت است"؛ و اگر تركيبي از اقوام، مذاهب، زبان‌ها و گويش‌هاي مختلف باشد، چنان كه در اكثر كشورها اين گونه است، يك قرار تلويحي سياسي است كه گر چه به دلايل متعدد عجالتاً نمي‌توان و شايد نبايد آن را از رسميت انداخت ولي، دليلي در کار نيست كه خروج از آن خيانت باشد. دولت- ملت از يک سو داستاني است بافته ضرورت‌هاي عصر رقابت‌هاي مابعدامپراطوري؛ يك پروژه ملت‌سازي، تا دولت‌هاي متعدد معنا و محمل پيدا كنند؛ تا ماليات پروس به واتيکان نرود، تا ناپلئون شاه ايتاليا نباشد، تا عثماني‌ها و روس ها بر سر بالکان نزاع نکنند. از سوي ديگر يک صوابديد نوسازانه است، تا امنيت واحدي برآيد، و هويت ثابتي پاي‌دارد، و موتور توسعه سرعت گيرد. بخشي از اين به منفعت طبقه سياسي راجع است و قسمي به مصلحت حاميان نوسازي، که هر دو تابع زمان است و چه بسا عوض شده يا نيازمند تغيير باشد. با اين وصف‌ اما، دشوار مي توان فهميد كه عالمان با كدام استدلال چنين مهاجرت‌ها را تخطئه توانند کرد؟‌ خصوصاً هنگامي كه يگانه شدن جهان با سرعتي پيش مي‌رود كه اگر قرار است كسي را در حوزه ی فيزيك، موسيقي، شهرسازي، اخلاق يا هر چيز ديگري توليدي باشد،‌ در هر كجا كه باشد آثار آن از طريق شبكه ی اطلاع‌رساني به همه جا خواهد رسيد. به تعبير ديگر، گرچه ممكن است ايده آل يك دولت جهاني نوعي اتوپي‌گرايي محال به نظر آيد، ليک با حفظ مرزهاي سياسي حتي، فرهنگ و اقتصاد براي خود جهاني يگانه‌ به‌وجود آورده است و بيش از اين به وجود خواهد آورد؛ جهاني كه ديگر در آن خودي و بيگانه معناي چنداني نمي دهد. از يك سو، هر كس به جايي مي‌رود كه رفاه بهتر و باروري بيشتر داشته باشد و از سوي ديگر، آثار و نتايج اين باروري كم يا بيش به نقاط ديگر اين جهان‌شهر مي‌رسد.

در بسياري موارد، ناسيوناليسم محصول احساس نياز به هويت براي مبارزه در دنيايي است كه فقر و فشار بيگانه‌ستيزي به بار آورد. در دنيايي كه روابط حسنه ی ميان فرهنگ‌هاي مختلف ممکن باشد و تصرف سرزمين‌هاي ديگر يا اعمال فشار بر آن ها از سوي دولت هاي بزرگ محتمل نباشد، ناسيوناليسم پايگاه چنداني ندارد. به تعبير گيبرنا "غياب ناسيوناليسم در دنياي آينده مي تواند يا محصول شكل‌گيري جامعه بين‌المللي صلح‌آميزي باشد كه احترام به چند‌فرهنگي را رعايت و آن را تشويق مي كند، يا نشانه ی فرآيندي موفق از همگن‌سازي فرهنگي در جهان است." آكسفورد ذيل عنوان "افول دولت و بعد سرزميني آن" مي گويد: كنشگراني كه آگاهانه مي كوشند جهان را به گونه اي كه بود مجدداً مستقر كنند يا به حاشيه رانده مي‌شوند، يا مي‌كوشند از طريق تلاش‌هايي براي حصار كشيدن به دور خود، به درجه‌اي از خود‌بسندگي دست يابند كه اكثراً موفق نمي‌شوند. فريدمن هم اشاره مي‌كند «تحول شرايط در نظام جهاني مي تواند فضايي براي شكل گرفتن هويت‌هاي جديد در مناطق مختلف بيافريند و در عين حال شرايط را براي هويت هاي[ ملي] موجود دشوار كند».

نتيجه: بنابراين، مهاجرت نخبگان به طلب آزادي بيشتر- اعم از منفي و مثبت- از لحاظ تاريخي،‌ امري قديمي است و نه حادث، و از لحاظ جغرافيايي،‌ منحصر به كشور يا منطقه خاصي نيست؛ مورد قضاوت منفي اخلاقي نمي تواند قرار گيرد،‌ چون هم بنا به خوي و خصلت طبيعي انسان و هم قواعد جامعه‌شناختي گريز‌ناپذير است؛ تنها بخشي از آن كه قابل پيش‌گيري است، مواردي است كه به نقض حقوق بشر و شهروند راجع است، و اين خود محصول ساخت سياسي است؛‌ گرچه توزيع معتدلي از نخبگان ، همچون توزيع معتدل ساير مطلوب‌ها،‌ ايده‌آلي قابل دفاع و قابل پيگيري است، اما اين نمي تواند به ايده ی ميهن متكي شود،‌ زيرا يك معناي آن[زادگاه] رمانتيك و لذا موضوع انتخاب شخصي است،‌ و معناي ديگر آن[دولت- ملت] صناعتي و سياسي و لذا  گذرا است و جز قراردادهاي موقت و مبتني بر توافق را نمي‌توان بر آن استوار كرد، ضمن اين كه فرآيند جهاني شدن فضايي فراهم آورده، و در آينده بيشتر فراهم خواهد كرد، كه نتايج توليدي نخبگان منحصر در يك فضاي جغرافيايي خاص نخواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 21:16  توسط صدای معلم  | 

امر به معروف و نهی از منکر

وقتی که امت من از مسؤلیت دو فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر شانه خالی کردند و آن را به یکدیگر واگذار نمودند، حتماً بدانند با هلاکت و عذاب الهی روبرو خواهند شد. امام رضا (ع)

برای آمر به معروف بودن و ناهی از منکر شدن ابتدا باید معروف و منکر را شناخت سپس شرایط آن را داشت.

به نظرشما معروف چیست؟ منکر کدام است؟  شرایط امر به معروف و نهی از منکر چه می باشد؟  

آیا قیامی که امام حسین(ع) خود، خانواده، یاران و در یک کلام تمام عزیزانش را قربانی کرد جز برای اصلاح امت و دین جدش رسول الله(ص) بود؟

 پس از گذشت سالیان دراز از این واقعه ی تاریخ ساز، در جامعه ی خود شاهد بروز رفتار های خلاف منطق و شرع در مراسم سوگواری از جمله سوگواری امام حسین(ع)هستیم.

به عنوان مثال: تشبه مرد به زن حرام است؛ ولی ما  در مراسم شبیه خوانی، شاهد ایفای نقش حضرت زینب(س) و دیگر زنان، از سوی مردان هستیم که حتی با لباس زنانه نیز صورت می گیرد.

یا آسیب عمدی به بدن در شرع مقدس اسلام حرام است؛ ولی در برخی مراسم عزاداری می بینیم عزاداران عزیز گاهی بدن خود را برهنه کرده و با شدت زنجیر می زنند. (همان طور که خوشبختانه با درایت علما، مسأله ی قمه زنی در ایران تا حدود زیادی منتفی شده، با ادامه ی این گونه تدابیر می توان از دیگر رفتارهای مشابه نادرست جلوگیری کرد.)

نمونه ی دیگر این که: ساخت تندیس حیوانات از نظر بیشتر مراجع اشکال دارد؛ حال آن که ما نماد آن ها را روی علماتی که در جلوی هیئات حمل می شود می بینیم و محل نگهداری دائمی آن هم معمولاً در مساجد مي باشد، که خود مزید بر علت است.

 گاهی، افرادی در برخی تکایا با استفاده از صدای بلندِ  بلند گوها و در اطراف منازل مسکونی به عزاداری می پردازند آن هم در اوقات استراحت مردم که به جای اثر مثبت، تأثیری نامطلوب می گذارد. در حالی که به استناد حکم فقهی حرمت ایذاء مسلمین؛ اگر مسلمانی از صدای بلندِ بلندگوها ناراحت باشد؛ حتی باید مانع پخش صدای اذان شد چه برسد به نوحه خوانی و عزاداری. 

برخی از محرم، فقط سیاه پوشیدنش را آموخته اند و زنجیر زدن را؛ (قصد نفی آن ها را ندارم) اما مسأله ی مهم تر؛ درک فلسفه ی قیام عاشوراست. حال آن که ما مغز و پیام اصلی را واگذار کرده و به پوسته ی آن چسبیده ایم! بیایید سعی کنیم مشمول قول ملای رومی نشویم آن جا که فرمود:

( ما ز قران مغز را برداشتیم                                  پوست را بهر خران بگذاشتیم)

قصوری هم اگر هست ازعالمان دینی است که به جای روشنگری فقط قصد گرفتن چند قطره اشک (ان شاء الله برای قرب الهی ) از مستمع را دارند و لابد هر که اشک بیشتری بغلطاند اجر بیشتری برده است!

تا جایی که من می دانم محرم قبل از اسلام بوده و علاوه بر آن ماه هایی دیگر نیز چون رجب، ذی الحجه و صفر نیز حکمِ محرم را داشته اند که جنگیدن در آن ها حرام بوده و اسلام عزیز نیز چون با این فلسفه (حرام بودن جنگ) مخالفتی نداشته  آن را تأیید نموده است.

البته واقعه ی مهمی چون عاشورا بر محرم اثر گذاشته، اما این دلیل نمی شود که جوانانمان را ترغیب به اعمالی کنیم که وجهه ی مذهبی شیعیان را در نظر عامه ی مردم (و حتی پیروان ادیان و مذاهب دیگر) تخریب کنند.

بیاییم به آن ها بیاموزانیم و خود نیز بیاموزیم که امام حسين(ع) زور و زر و تزویر را نپذیرفت و از تعداد کم یارانش نهراسید و از هر چه داشت  برای دفاع از عقیده اش گذشت و رفت تا دین بماند.

بشکست اگر سر من،  به فدای چشم مستت         سر خم می سلامت،  بشکست اگر سبویی!

البته اگر فقط حرف بزنیم همانگونه که تا به حال زده ایم کاری از پیش نخواهیم برد چرا که: دو صد گفته چون نیم کردار نیست! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 21:15  توسط صدای معلم  | 

عوارض آموزش و پرورش و حقوق معلمان!

خبرگزاري فارس: مديركل دفتر توسعه مشاركت هاي مردمي وزارت آموزش و پرورش با اشاره به اين كه طرح تجميع عوارض از سال 80 اجرايي شده است، گفت: با طرح تجميع عوارض، دو درصد عوارض آموزش و پرورش كه مي بايست صرف هزينه ي ساير فصول مي‌شد صرف حقوق معلمان مي شود كه اين موضوع سبب فقير شدن مدارس شده است. يونس تاجيك زاده در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: بر اساس ماده ي 13 قانون شوراهاي آموزش و پرورش مصوب سال 72 آموزش و پرورش مي تواند يك درصد عوارض آموزشي از محل فروش كالا و خدمات دريافت كند كه اين يك درصد در برنامه ي سوم توسعه به دو درصد افزايش يافت. وي گفت: در سال 80 مجلس به دليل فشار زيادي كه به كارخانجات توليدي و خدماتي وارد مي شد تمام عوارض را تجميع كرد و قرار شد سهم آموزش و پرورش را لحاظ كنند، اما دو درصد لحاظ نشد و اين اعتبار كه مي بايست صرف هزينه هاي ساير فصول شود صرف حقوق معلمان شد. مديركل دفتر توسعه مشاركت هاي مردمي وزارت آموزش و پرورش با اشاره به اين كه در سال 81 حدود 178ميليارد تومان اعتبار دو درصد عوارض آموزشي وزارت آموزش و پرورش بود كه صرف هزينه هاي ساير فصول شد، اظهار كرد: هزينه هاي ساير فصول شامل هزينه هايي همچون پول آب، برق، گاز، تلفن، گچ، نفت، بخاري و غيره مي شود. وي گفت: در بودجه ي سال آينده وزارت آموزش و پرورش بازگشت عوارض آموزشي به ساير فصول پيشنهاد شده بود كه مورد تأييد نمايندگان مجلس قرار نگرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:12  توسط صدای معلم  | 

سرعت تحولات در آموزش و پرورش

به گزارش خبرنگار «فردا» با آن که فرشیدی وزیر آموزش و پرورش دیرتر از اکثر وزرا، رای اعتماد گرفت اما سرعت تحولات در این وزارتخانه بیشتر از همه وزارتخانه های دیگر است. این تغییرات در مواقعی آن قدر سریع و ناگهانی صورت می گیرد که مدیران قبلی حتی فرصت تهیه ي تدارکات برای برگزاری یک جلسه ي کوچک معارفه را نیز ندارند. برطبق اطلاعات دریافتی، فرشیدی از همان ابتدا اعلام کرد که چون دیرتر از دیگر وزرا کارش را شروع کرده، ناچار است در ایجاد تغییرات مدیریتی، سرعت به خرج دهد. متأسفانه وزارت آموزش و پرورش از جمله وزارتخانه هایی است که در آن همه مدیران از بالا تا پایین به هنگام تغییر دولت تغییر می کنند و به تدریج دامنه ي این جابجایی ها و تغییرات، مدیران مدارس و کارشناسان ادارات را نیز شامل می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:3  توسط صدای معلم  | 

پیامد دیدار وزیر آموزش و پرورش با مصباح

به دنبال دیدار وزیر آموزش و پرورش با مصباح یزدی؛ موسسه مصباح، فرهنگيان را آموزش می دهد!

فردانیوز:به دنبال دیدار فرشیدی وزیر آموزش و پرورش با مصباح و مذاکرات صورت گرفته، توافق شد که از این پس موسسه امام خمینی که زیر نظر مصباح اداره می شود، در آموزش ضمن خدمت نیروهای این وزارتخانه فعالیت کند.
مدتی قبل فرشیدی وزیر آموزش و پرورش به همراه تعدادی از معاونان و مسئولان عالیرتبه این وزارتخانه، به قم رفتند و با مصباح دیدار کردند. در این ملاقات، مصباح توضیح داد که تا کنون راهی برای ورود به آموزش و پرورش باز نشده بود و اینک این فرصت ایجاد شده است که برای آموزش مورد نیاز این وزارتخانه، موسسه امام خمینی وارد صحنه شود و فعالیت کند.

وزیر آموزش و پرورش هم از این همکاری استقبال کرد و قرار شد در زمینه ي گسترش طرح آموزش مبانی اندیشه اسلامی برای فرهنگیان، کمیته ای به مسئولیت یکی از معاونان تشکیل شود و ضمن برگزاری جلساتی با مسئولان موسسه تحت امر مصباح، برای آموزش ضمن خدمت فرهنگیان در سراسر کشور برنامه ریزی کنند. این کمیته تاکنون چندین جلسه در همین زمینه برگزار کرد و در مرحله ي اول برای آموزش حدود 700 نفر توافق شد.

بر اساس اطلاعات دریافتی، شاگردان مصباح با اعتقاد راسخ به مبانی فکری استاد خود، تاکنون دوره های مشابه زیادی را برای نهاد نمایندگی دانشگاهها و نیز برای هادیان سیاسی سپاه و بسیج برگزار کرده اند و این امر بویژه در سالهای اخیر بیشتر شده است. پیش بینی می شود به دلیل نوع آموزش این افراد و بویژه نقد روشنفکران مسلمان همچون سید جمال و دکتر شریعتی در حین آموزش ضمن خدمت، حساسیت های زیادی در قشر فرهنگیان ایجاد شود 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 21:11  توسط صدای معلم  | 

پاسخ به انتقاد یک دوست

(متن انتقاد)

سلام افتتاح این وبلاگ ابتدا ما را خوشحال کرد از این بابت که عده ای حرف های نا گفته ي معلمین را واگویه خواهند کرد. اما گویا مشکل همیشکی ما معلمین یعنی سیاست که ما را از ابتدایی ترین حقوقمان محروم نگه داشته و هر گونه حرکتمان را در نطفه، خفه کرده در این جا نیز ظاهر شده است.
به عقیده ي من هر گاه معلمین خواسته اند حرکتی موفق انجام دهند با باند بازی ها و سرگرم کردن آن ها به سیاست بازی ها و آلت دست قرار دادنشان آن ها را از مسیر اصلی خودشان منحرف کرده اند.
عزیزان بیایید به دور از سیاست به بررسی مشکلاتمان بپردازیم که ناگفته، برای خودمان زیاد داریم و آن قدر هست که برای خودمان بنویسیم نه این که حرف های آنان كه نانشان از سیاست بریده شده و تحلیل های درست یا نادرست ارایه می دهند را تکرار کنیم.
البته نه به این معنا که معلم از سیاست جدا شود بلکه به عنوان سمبل اندیشه آزاد باید بیندیشد و راهکار ریشه ای وحتی سیاسی برای مشکلات خود و جامعه اش ارایه دهد.
مدتی است رنگ و بوی این وبلاگ که به اسم "صدای معلم" شروع به کار کرده، کاملاً سیاسی شده است. وبلاگ هایی از این دست آن قدر زیاد است که واقعاً کسی (لااقل معلمین) دیگر حوصله ي خواندن این گونه مطالب را ندارند .
البته مطالبی که مربوط به سیاست در آموزش و پرورش باشد، بسیار عالی و خوب است، به شرطی که بدون غرض نوشته شود. مثلاً اگر از وزیر نیامده بد می نویسیم در کنارش هم بپرسیم چرا آقای حاجی خود را با سمت وزیر باز نشست می کند؟ چرا برادرش مسوول صندوق ذخیره است؟ اصلا چرا وزیر تعاون و مسوول ستاد انتخاباتی به عنوان سیاسی ترین نیرو وزیر آموزش و پرورش شد؟و...
به هر حال ضمن تقدیر از زحمات شما عزیزان پیشنهاد می کنم وبلاگی را با عنوان دیگر مثل "معلم و سیاست" یا" نگاه معلم" و... ایجاد کرده و عقاید سیاسی خود و دیگر همکاران را درج کنید و در این وبلاگ به مسایل صنفی بیشتر توجه کنید.

با تشکر

معلم امیدوار و اصلاح طلب

 

 (متن جوابیه)

با سلام و عرض ادب و ارادت خدمت این دوست نادیده و دیگر عزیزانی که با ایشا ن موافق هستند، توضیح چند نکته ، ضروری به نظر می رسد:

1- این دوست گرانقدردرابتدای فرمایشاتشان مشکل همیشگی معلمین را سیاست عنوان کرده اند و در ادامه، ما را از پرداختن به آن پرهیز داده اند! اگر مشکل همیشگی ما ناشی از سیاست های غلط است پس باید به آن ها پرداخت تا ان شاءالله کم کم کاهش یافته تا به قول شما به ابتدایی ترین حقوق خود برسیم نه این که از آن ها رد شده و فقط به مسائل صنفی بپردازیم.

2- در ادامه، مانع رسیدن به موفقیت معلمین  را باند بازی ها و آلت دست قرار گرفتن تلقی کرده اند حال آن که هم من و هم دیگرانی که به تهیه ی این وبلاگ مشغولند وابستگی سیاسی به هیچ جناحی نداشته و ان شاءالله نخواهیم یافت و اگر مسأله ، آلت دست قرار گرفتن است ُکه گمان نمی کنم این اتفاق افتاده  و اگرموردی به ذهن هریک از شما خوانندگان گرامی می رسد ممنون خواهیم شد از آن ما را مطلع کرده تا اصلاح ، تجدید نظر و یا توضیح لازم را ارائه دهیم. البته ممکن است از نظرات کسانی بهره برده باشیم که این سوء تفاهم را ایجاد کرده است اما، ما یا بهتر بگویم من، هر مطلبی را که گمان می کنم مفید است در وب مطرح می کنم .

«هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست 

 ور نه تشریف تو بر بالای کس پوشیده نیست»                                                   

3- و اما ناگفته های زیاد ما (معلمین) دلیل نمی شود که به ناگفته های دیگران (عموم مردم) که خود را هرگز از آنان جدا نمی دانیم، نپردازیم. لازم به توضیح نیست که ما قبل از این که یک معلم باشیم، ایرانی، آزاد، و انسان هستیم. هر کدام از این ها به تنهایی می تواند برای ما مسؤ‌لیت آفرین باشد؛ چه برسد به این که هر چهار ویژگی را با هم داشته باشیم. رنگ و بوی سیاسی آن هم به دلیل این است که افراد متفاوتی با دیدگاه های متفاوت  در آن قلم می زنند و طبیعی است که گاهی رنگ و بوی آن متفاوت به نظر برسد.

4- ضمنا" این که از وزیر نیامده بد می نویسیم؛ کجا از ایشان بد نوشته ایم؟! هر جا سخنی بوده در واکنش به سخن، عملکرد و تصمیماتی بوده که ایشان و یا همکاران محترمشان گرفته اند. اگر هم مطلبی از آقای حاجی به چشم نمی خورد؛ چون موضوع روز نبوده. اگر به تاریخ افتتاح وبلاگ توجه کنید متوجه خواهید شد که از عمر آن چند ماهی بیش نمی گذرد که البته بسیاری از نواقص آن به بی تجربگی ما بر می گردد که امیدواریم به دیده ی اغماض به آن نگاه شود.

«به کوی میکده گریان و سرفکنده شوم   

چرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش»

5- در خاتمه؛ پیشنهاد شما برای ایجاد یک وبلاگ جدید تحت عناوین سیاسی بسیار پسندیده است اما لزوماً انرژی بیش تری را می طلبد که به محض ایجاد شرایط مساعد به آن هم خواهیم پرداخت.

ان شاءالله

منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده ی شما عزیزان هستیم چرا که

بدون همیاری شما ما هیچیم و از هیچ جز هیچ بر نمی آید.

با تشکر: یکی از چند صدای معلم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:52  توسط صدای معلم  |